گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نظر کن در سواد صفحه ام تا گلستان بینی

گذر کن دفترم را تا بهار بی خزان بینی

صریر خامه ام در طاق هفتم آسمان یابی

صفیر ناله ام را گوشوار عرشیان بینی

شکوه عشق بخشیده ست اقبال فریدونم

قلم را در بنان من، درفش کاویان بینی

ز لفظ آهنین پیکر،که داوود خرد بافد

کمیت خامه ام را بر کتف برگستوان بینی

ببین در نقطه ام تا چشم معنی گرددت روشن

بگیر این لقمه را تا حکمت لقمانیان بینی

به لفظ آغوش واکن تا به دامانت گهر ریزد

به معنی گوش بگشا تا لبم را ترجمان بینی

ز من پیمانه بستان تا حیات جاودان یابی

می از این جام جمشیدی بکش تا نور جان بینی

نیی چون مرد معنی، یاوه سنجی چون جرس تا کی؟

به دنبال زبان خود مرو ترسم زیان بینی

ز تقلید و قیامت کی فروغ معرفت خیزد؟

من از آتش دخان بینم، تو آتش از دخان بینی

نبندی دل به افسونی که طبع خفته شکل آرد

ز بیداران شنو تا سر معنی را عیان بینی

ز یک مشت استخوان سگ می کند پهلوی خود فربه

به اندک مایه ای نفس دنی را شادمان بینی

به بوی بی بقایی مغز خامت مست می گردد

به رنگ مستعاری خویشتن را بوستان بینی

چو نرگس دیده، محو رنگ و بو کردی نمی دانی

که مژگان تا زنی برهم نه این بینی نه آن بینی

گل حسرت نصیبی ها بود چون غنچه دل بستن

بهاری را که در دنباله، باد مهرگان بینی

ازین زندان ظلمانی برون آور سر، ای غافل

که انوار صفا در محفل روحانیان بینی

هوای نفس و طبعت خار در جیب و بغل ریزد

گل این شاخساران، دست فرسود خزان بینی

سموم دوزخ از بویت نسیم خلد می گردد

اگر در دل هوای پیشوای انس و جان بینی

سر مردان عالم شهسوار لافتی یعنی

علی مرتضی کز وی دل و جان کامران بینی

سرم را در هوایش عرش عزت در قدم یابی

دلم را از ولایش چون بهشت جاودان بینی

ز زهر آلوده تیغ معصیت ایمن بود جانت

چو بر بازوی ایمان حب او حزر امان بینی

زلیخایی کند در مصر حسنش جان آگاهان

هزاران بخت پیر از دولت عشقش جوان بینی

درآ در آستانش پایهٔ رفعت تماشا کن

ببین در زیر پا، تا نه رواق آسمان بینی

نشان پاکی طینت بود در سینه ها مهرش

دغل رسوا شود هر جا که سنگ امتحان بینی

چها باشد ز احسانش شب آهنگان طاعت را

سیه روزان عصیان را چو عفوش طیلسان بینی

به مسروران جنت، لطف او را مهربان یابی

به مقهوران دوزخ، قهر او را قهرمان بینی

کنی گرگوش دل، محوکلام معجز آیاتش

هزاران گنج معنی زبر هر حرفی نهان بینی

غبار آستانش سرمه در چشم ملک ساید

به راهش نقش پا را تاج فرق فرقدان بینی

ملک چاکر شهنشاها، به دل کوه غمی دارم

که لب را گر گشایم، چشمه سار خون روان بینی

اگر خواهی بگو تا آستین از دیده بردارم

که مژگان مرا از گریه شاخ ارغوان بینی

ز حرمان سر کویت به خاطر حسرتی دارم

که داغم را چو نی در کوچه بند استخوان بینی

خوش آن دولت که یکبار دگر هم آستان بوسم

دلم را در تپیدن چون درای پاسبان بینی

به گرد روضه ات گردم روان از سر قدم کرده

به خلدم خنده زن یابی به چرخم سرگران بینی

حزین حلقه در گوشم، غلامی از غلامانت

به عزّت سوی خود خوان چون اسیرم در هوان بینی

به عشق از التهاب آتش دل عاجزم عاجز

اگرکمتر لبم را در ثنا، رطب اللسان بینی

ورق در دست من بال و پر پروانه می گردد

قلم را در بنانم شمع سان آتش به جان بینی

به محشر چشم آن دارم که خیل جان نثاران را

کنی گر گوشه ی چشمی مرا هم در میان بینی