گنجور

حاشیه‌گذاری‌های سپهر نواب زاده

سپهر نواب زاده

علاقه مند به ادبیات فارسی

دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی


سپهر نواب زاده در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۲۲ - رفتن نریمان به شهر فغنشور:

دزی یعنی چه؟

همان جا که مرز فرستوه بود

دزی جای دزدان نستوه بود

دزی سرش بر اوج رخشنده مهر

ره پر خمش نردبان سپهر

 

سپهر نواب زاده در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۲۲ - رفتن نریمان به شهر فغنشور:

دزی یعنی چه؟

 

سپهر نواب زاده در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۱۱ در پاسخ به دکتر دربارهٔ قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۶:

چون درباره عمر و سن و سال هفتاد سالگی و هشتاد سالگی صحبت می‌کند، سوگند به خدایی می‌خورد که آفریننده زمانه و روزگار است. (.... به خلاق زَمَن)

 

یعنی به همان خدایی که زمان را آفرید قسم، من هفتاد هشتاد سال است که گنگ و لالم.

ارادتمند- سپهر نواب زاده

 

سپهر نواب زاده در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

درود به همه اساتید و دوستان گرامی
۱- اکثر نظرات را در خصوص نزاع "یکدیگرند" - "یک پیکرند" مطالعه کردم، دیدم به این مطلب توجهی نشده بود که عبارت "یک پیکرند"، لطافت شعر را از نظر آوایی از بین می‌برد.
فرض کنید یک ویولونیست در حال تک‌نوازی است و شنوندگان از لطافت این صدا در لذت و آرامش هستند. ناگهان یک سنج نواخته می‌شود و عیش مستمعان را منغص می‌کند.
بنی آدم اعضاء یک - تا اینجا صدای ویولن است.
پیکرند- می‌شود صدای سنج
دیگرند- ادامه رسیتال ویولن

و شیخ اجل، اجل است از نواختن سنج در میان رسیتال ویولن خودش.
هر چند شاید کسانی که تنها به معنی لغات و مفهوم شعر توجه دارند و به هنر موسیقایی و آوایی شعر کمتر توجه می‌کنند، چنین نسبتی را به جناب سعدی روا بدارند. با وجودی که سعدی همواره به ظاهر و موسیقی و زیبایی شعر متعهد بوده است.

۲- در شعر اصطلاحی داریم به نام ضرورت شعری. گاهی اوقات برای حفظ قالب و ظاهر شعر، به ناچار دقیقترین واژه استفاده نمی‌شود. بلکه نزدیکترین کلمه‌ای که مفهوم را برساند و وزن و عروض و آهنگ را بر هم نزند، به کار می‌رود.

مثلاً مولوی می‌گوید:
مست و پریشان تو ام، موقوف فرمان تو ام
اسحق قربان تو ام، کاین عید قربانیست این

همه می‌دانیم آن کس که قربانی شد، اسمعیل (ع) بود.
پس چرا ملای رومی گفته اسحق قربان تو ام؟
یعنی اطلاع نداشته؟
یا سهو القلم شده؟

نمیشد که بگوید اسمعیل قربان تو ام.
لذا به سراغ نزدیکترین واژه به اسمعیل رفته: اسحق.
با این تدبیر، آیا قالب و ظاهر شعر را حفظ کرده؟
بله.
آیا مفهوم را رسانده؟
بله. 
پس تمام.

حال قیاس بفرمایید با اعضاء یکدیگرند.
اصلا فرض کنیم که منظور سعدی اعضاء یک پیکر باشد.
آیا با گفتن اعضاء یکدیگرند، ظاهر و قالب و آوا و لطافت و ظرافت شعر را حفظ کرده؟
بله.
آیا مفهوم را رسانده؟
بله. 
پس تمام.

اگر نثر بود، ولو نثر مسجع، مشکلی از "یک پیکرند" پیش نمی‌آمد. ولی در شعر، حاشا و کلا.
(به آن غزل سعدی با مطلع شرف نفس به جود است و کرامت به سجود مراجعه بفرمایید تا یادآوری شود سعدی چه موسیقیدان بزرگی است)

۳- در ضمن چرا بنی آدم نمی‌توانند اعضاء یکدیگر باشند؟
وقتی مادری به فرزندش می‌گوید تو قلب من هستی، تو جگرگوشه من هستی، نفس من هستی ( نفس من بید)، یا به فرد توانا و مورد اعتماد یک رئیس می‌گویند دست راست او است، یا چشم و گوش اوست، و نظایر این تعبیرات، پس بنی آدم می‌توانند اعضاء یکدیگر باشند.
چرا که نه؟
اتفاقا اگر جگرگوشه‌ای به درد آید، تمام وجود پدر و مادرش بی‌قرار می‌شود و به درد می‌آید.

از طولانی شدن مطلب پوزش می‌خواهم.

 

سپهر نواب زاده

 

سپهر نواب زاده در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۵:

درود به همه اساتید و دوستان گرامی
۱- اکثر نظرات را در خصوص نزاع "یکدیگرند" - "یک پیکرند" مطالعه کردم، دیدم به این مطلب توجهی نشده بود که عبارت "یک پیکرند"، لطافت شعر را از نظر آوایی از بین می‌برد.
فرض کنید یک ویولونیست در حال تک‌نوازی است و شنوندگان از لطافت این صدا در لذت و آرامش هستند. ناگهان یک سنج نواخته می‌شود و عیش مستمعان را منغص می‌کند.
بنی آدم اعضاء یک - تا اینجا صدای ویولن است.
پیکرند- می‌شود صدای سنج
دیگرند- ادامه رسیتال ویولن

و شیخ اجل، اجل است از نواختن سنج در میان رسیتال ویولن خودش.
هر چند شاید کسانی که تنها به معنی لغات و مفهوم شعر توجه دارند و به هنر موسیقایی و آوایی شعر کمتر توجه می‌کنند، چنین نسبتی را به جناب سعدی روا بدارند. با وجودی که سعدی همواره به ظاهر و موسیقی و زیبایی شعر متعهد بوده است.

۲- در شعر اصطلاحی داریم به نام ضرورت شعری. گاهی اوقات برای حفظ قالب و ظاهر شعر، به ناچار دقیقترین واژه استفاده نمی‌شود. بلکه نزدیکترین کلمه‌ای که مفهوم را برساند و وزن و عروض و آهنگ را بر هم نزند، به کار می‌رود.

مثلاً مولوی می‌گوید:
مست و پریشان تو ام، موقوف فرمان تو ام
اسحق قربان تو ام، کاین عید قربانیست این

همه می‌دانیم آن کس که قربانی شد، اسمعیل (ع).
پس چرا ملای رومی گفته اسحق قربان تو ام؟
یعنی اطلاع نداشته؟
یا سهو القلم شده؟

نمیشد که بگوید اسمعیل قربان تو ام.
لذا به سراغ نزدیکترین واژه به اسمعیل رفته: اسحق.
با این تدبیر، آیا قالب و ظاهر شعر را حفظ کرده؟
بله.
آیا مفهوم را رسانده؟
بله. 
پس تمام.

حال قیاس بفرمایید با اعضاء یکدیگرند.
اصلا فرض کنیم که منظور سعدی اعضاء یک پیکر باشد.
آیا با گفتن اعضاء یکدیگرند، ظاهر و قالب و آوا و لطافت و ظرافت شعر را حفظ کرده؟
بله.
آیا مفهوم را رسانده؟
بله. 
پس تمام.
اگر نثر بود، ولو نثر مسجع، مشکلی از "یک پیکرند" پیش نمی‌آمد. ولی در شعر، حاشا و کلا.
(به آن غزل سعدی با مطلع شرف نفس به جود است و کرامت به سجود مراجعه بفرمایید تا یادآوری شود سعدی چه موسیقیدان بزرگی است)

۳- در ضمن چرا بنی آدم نمی‌توانند اعضاء یکدیگر باشند؟
وقتی مادری به فرزندش می‌گوید تو قلب من هستی، تو جگرگوشه من هستی، نفس من هستی ( نفس من بید)، یا به فرد توانا و مورد اعتماد یک رئیس می‌گویند دست راست او است، یا چشم و گوش اوست، و نظایر این تعبیرات، پس بنی آدم می‌توانند اعضاء یکدیگر باشند.
چرا که نه؟
اتفاقا اگر جگرگوشه‌ای به درد آید، تمام وجود پدر و مادرش بی‌قرار می‌شود و به درد می‌آید.

از طولانی شدن مطلب پوزش می‌خواهم.

سپهر نواب زاده

 

سپهر نواب زاده در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳:

در مورد گوز، 

جسارتاً عرض می‌شود که سعدی در جایی دیگر گفته:

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است.

یعنی ناپایدار بودن را به قرار دادن گردو روی گنبد تشبیه کرده است.

در اینجا هم با توجه به معنی بیت، ناپایداری عمر و زندگی در این دنیا را به ماندن گردو بر گنبد تشبیه کرده است.

می‌ماند تلفط gowz یا guz

که آن هم به ضرورت شعری می‌تواند guz خوانده شود.

هر چند که شاید این تلفظ در زمان سعدی به صورت guz بوده.

 

سپهر نواب زاده در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲۷ - داستان پیر زن با سلطان سنجر:

لطفا نکات زیر را مورد توجه قرار دهید:
1- در بیت چهارم
بیگنه از خانه برویم کشید

بیگنه از خانه «برونم» کشید - صحیح است
2- در بیت 26
پیرزنانرا بسخن شاد دار
«پیرزنان را» به سخن شاد دار - بهتر است
3- در بیت 30
شاه بدانی که جفا کم کنی
گرد گران ریش تو مرهم کنی
«گر دگران» ریش تو مرهم کنی - صحیح است
یعنی اگر دیگران ریش می کنند، تو مرهم بگذاری
4- در بیت 34
داد در این دور برانداختست
در پر سیمرعغ وطن ساختست
«سیمرغ» تصحیح گردد
----------------------------
در ضمن اگر قواعد نقطه گذاری رعایت گردد، این شعر خواناتر و قابل استفاده تر خواهد شد.
با تشکر و سپاس

 

sunny dark_mode