گنجور

حاشیه‌گذاری‌های ملیکا رضایی

ملیکا رضایی

تو خوش میباش با حافظ بر او گو خصم جان میده 

چو گرمی از تو میبینم چه باک ازخصم دم سردم...


ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۴ در پاسخ به نخود هر آش دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲:

دوست عزیز باید نکته ای را اشاره کنم بهتان و این آن هست که صدای همایون جان شجریان حتی اگر هم فرزند استاد شجریان نبود باز شنودنی بود و طرفداران ش باز هم طرفدار او بودند و صدای ایشان نیز با هم زیبا بود.

منطقی موجود  است که میگوید آدمی اگر چیزی که الان هست و  شرایطی که برایش مهیا بود تا این شود برایش مهیا نبود باز سرنوشت ش این بود که همان شود که اکنون هست پس استاد همایون شجریان هم اگر فرزند استاد شجریان نبود باز همین خواننده خوش صدای و خوش خوان و مردم دوست سرزمین ش بود .

در ضمن به گفته خود همایون جان ، ۳ اکتاو هست گستره صدایی ایشان یعنی ۶ دانگ (هر اکتاو دو دانگ است )

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶:

چه زیبا سروده است مولانا وای از این آهنگ علیرضا قربانی که تمامی روح و روان م با زیر و بم صدایش از احساسات فوران نشده در حیرانی ست من با این آهنگ واقعا به معنای واقعی کلمه نابود میشوم 

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۴ در پاسخ به علی سبزی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹:

با اینکه میدانم که همایون شجریان شعری که اشاره کرده اید (ای مونس روزگار،چونی بی من ...)اما من اطمینان کامل دارم که این شعر هم از مولانا هست و به درستی یادم نمیاید که در کدام کتاب نیز آمده بود حتما جستجو میکنم و میگویم.

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۲ در پاسخ به Abazariآیدا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹:

در پاسخ به دوست عزیز :

تو در این بیت یار است .

یارتمام هستی و عالم عاشق گشته است و برای دل بی قرار عاشق است و عاشق نیز در ادامه میگوید که من در عشق تو (یار)نیست هستم هیچ هستم و جان و دلم و روح و روان و نفس و جسم ام و تمامی من برای توست 

این بیت اشاره به خدمت گزاری تمام و کمال عاشق برای یار دارد 

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

پیش از گفتن نظرات دیگر خویش پوزش میطلبم از بلندی سخن و حواس پرتی خویش از تکرار حاشیه ام ؛دیگر اینکه با خواندن نظرات دوستان واقعا متاسف گشتم که عده ای از گرامی دوستان عزیز  فکرهایی کوته میکنند معنای هر کلمه هر چه هم که باشد پیش از آن باید به این توجه کرد که مضمون شعر چیست با یک کلمه مضمون شعر تغییر نخواهد کرد از همان بیت اول تا آخر مولانا به چیزی غیر از آن که آن کلمه معنی میدهد اشاره دارد .همچنین شاعر در شعر سرودن احساسات را به شیوه ای بیان خواهد نمود که لطیف تر باشد و گاه به گونه ای که خواننده را به فکر کردن وا میدارد و گاه به گونه ای میسراید که کس نفهمد یعنی شعر را بر مبنای خاطرات و احساساتی که حریم شخصی او محسوب میشود و به همین دلیل به گونه ای ست که بسی عجیب است اما همه اینها به کار ...؛مثنوی معنوی را اگر خوانده باشید باید به این موضوع که مولانا  جایگاهی بالاتر و والاتر از دیگر شعرا دارد رسیده باشید منظور مقایسه بین شاعران و یکی را بر دیگری تحسین کردن نیست ؛بر اساس کتاب مناقب العارفین جلد یک و دو که مضمون کتاب حول زندگی نامه مولانا است ،روزی پسر مولانا نزد پدر (مولانا)آمده و به او میگوید که در راه کسی از او پرسید که آیا مثنوی معنوی را میتوان قرآن دانست و پسر کفت خیر و وقتی مولانا این شنید بسیار اندوهگین شد ...نمیتوان گفت که مثنوی معنوی به راستی قرآن هست اما خشیت نامه هست .به درستی و نادرستی این قصه ای که در کتاب مناقب العارفین نیز آمده کاری ندارم ...اما پس از دیدن شمس مولانا ابتدا محو سخن های شمس شد و سپس به ناگهان عاشق او و این دوری از شمس بود که ابتدا او را جریحه دار و سپس او را به یک پله بالاتر یعنی نزدیکی و قرب به خداوند رساند ...،شاید عده ای با این نظرات من مخالف باشند اما از نظر بنده بسیاری از اشعار این شاعر به این موضوع اشاره دارد ؛و به جز این هم روحی که پاک باشد جسم ش نیز پاک است البته که روح انسان از ابتدا نور خدا و روح خدا در آن دمیده گشت اما روح انسان با نفس انسان سازگار است و هرچه روح از طعام بهتری تغذیه شود انسان بالاتر مقام و والاتر مقامی دارد ، روح آدمی نشان دهنده باطن اوست و روح شعر و باطن شاعر در میان اشعار او پر میزند .سرودن غزلیات ای همچون این غزل و بسیاری از دیگر غزلیات مولانا کار هر شاعری نیست همان طور که کار هر انسانی نیست ...و در هر قرن شاید تنها یک نفر چون مولانا زاده شود و شاید هیچ گاه کسی چون مولانا دیگر زاده نشود .من با دین مولانا نیز کاری ندارم ؛چرا که بر این عقیده هستم که تمامی ادیان تنها یکی هستند و همه شان یک مفهوم واحد اما با این تفاوت یکی کامل تر از دیگری که من در این مورد نیز بر این عقیده هستم که بیشتر این ناقصی ها در برخی از ادیان در گذر تاریخ ایجاد شد و گرنه تمامی شان کامل بوده و در این میان مسلمانان بودند که دین شان بدون تغییری بر جا واستوار ماند و دین آدمی دلیل بر خوب و بدی او نیست چرا که بر این عقیده هستم که در هر ملتی با هر دینی انسان خوب و بد وجود دارد .و این شمس بود که مولانا را ترقی داد ...         . باید بدانیم که در صحبت از شاعر باید همچون شاعر به شعر نگریست تا شعر را فهمید و لمس کرد؛ و البته که نمیشود همون مولانا دید اما میتوان تا حدودی هر کس به اندازه ی قد و قامت خویش همون مولانا دید و خواند و شنود .

در شعر خواندن مخصوصا خوانش اشعار شعراقدیمی و بزرگی چون مولانا،نباید به ظاهر کلام و نتیجه ای که در ظاهر نمایان هست توجه نمود بلکه باید از میان حروف سر شعر را آشکار کرد. امیدوارم که این افکار و این نظرات در مورد شاعران بزرگ سرزمین مان که هویت ما و کشورمان هستند از بین برود ... ؛امیدوارم که صحبت هایم را کسی به خود نگیرد این فقط تذکر به همگان و حتی خودم بود شاید حتی تمامی حرف های من اشتباه باشد و همچنین تحلیل بنده از شعر و خوشحال میشم که بزرگان تصحیح کند و لطفی کنند .باتشکر

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

این شعر شعر بسیار عاشقانه و زیبایی هست همانند بیشتر اشعار مولانا لیکن این شعر تفاوت بسیار زیبایی دارد و آن این است که این شعر مولانا به زیبایی تمام سیر عاشقی را در بیان شعر با زیباترین نوع ممکن و لطیف ترین کلمات بیان میکند .

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کندمجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون:عاشق شده و نمیدانسته که در این راه سودای وصال با یار و...او را چون دیوانه ای مجنون کند و دل عاشق در این عشق همچون دوزخ (جهنم)میگردد *(در واقع منظور در این مصراع این هست که دل عاشق در آتش یار میسوزد و همچون جهنم میگردد )و دیدگان عاشق پر از آب و اشک میکند 

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون :اینجا در این بیت ، سیلاب از نظر من همان عاشقی ست یعنی اگر بهتر بخواهم بیان کنم :عاشق در این راه گذاشته (راه عاشقی)و نمیدانسته که این عشق و یا به نوعی یا به عبارتی این یار او را در سیلابی غرق میکند و کشتی در مصراع دوم همان عاشق است ، و عاشق را در آب و سیلابی از خون دل بیاندازد؛ در واقع اشاره دارد به اینکه عاشق در عاشقی و عشق یار در سیلابی غرق است که این سیلاب همان طغیان احساسات دل اوست .

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون :

و یار عاشق را به سمت خود میکشاند و با هزار ناز او را شیفته تر کرده ولی باز از او دور میشود و این بیت به همین موضوع اشاره میکند که این موج همان فتنه و لطف های پیاپی و بی توجه ای های یار است و کشتی همان یار است و تخته همان قلب یا دل عاشق است ؛معشوق عاشقش را به هزار راه شیفته و شیدا کرده و سپس رها یش میکند تا مجنون شود و در عشق بیشتر فرو رود و دل عاشق با هر ناز و لطف و بی توجهی چون تخته ای هر بار میکند و در آخر دل عاشق و قلب عاشق در این بازی گوناگون به عشق یار به طور کامل فرو میرود و میشکند .

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریا بی پایان شود بی آب چون هامون :

از نظر من نهنگ در اینجا اشاره به رقیب میکند.رقیبی پا به این بازی میگذارد (بهتر است بگویم همان راه عاشقی)و آب دریا اینجا در این بیت ،از نظر من همان آبی ست که عشاق بر آن هستند و رقیب ،گویی عاشق را ناامید میکند ؛البته باید بگویم که در هر عشقی اگر به واقع عشق باشد (منظور این هست که هر عشقی عشق نیست و هر علاقه ای هم عشق نیست و هر دوست داشتنی هم عشق نیست بین علاقه و دوست داشتن و عشق تفاوت بسیار است.در علاقه خب گذرا هست پس از اندک زمانی پایان میدارد در دوست داشتن که منطق حکم فرما هست و دوست داشتن در طولانی مدت حکم فرم هست و شاید تا ابد اما عشق ابدیت دارد پایانی ندارد و نوعی از عشق است که همراه با عاشق بودن نفرت نیز در قلب طغیان میکند اما این نفرت نسبت به یار نیست ؛البته شاید این گونه بیان شود که گویی به یار است اما به یار نیست بلکه به خود است .عشق پایانی ندارد و تا ابد همراه است ... .اینجا که گفتم عاشق نا امید میشود ؛در هیچ عشقی ناامیدی معنا ندارد و منظور بنده این بود که با حضور رقیب ،عاشق احساس شکست در راه وصال یار را میکند یا به نوعی احساسی در همین مضمون و پیرامون این موضوع .)و در نهایت عاشق در بی آبی یار میماند ؛یعنی گویی تمامی الطاف یار را نسبت به یار در میابد و این آبی که بر آن است همانند هامون بی آب میشود و همان طور که گفتم به ناامیدی از یار اشاره دارد .

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون :

اینجا بسیار زیبا گفته شده که عاشق چه در خشکی و چه در آب هم که باشد چقدر زمین و چه در آسمان یار باز او را سودا میکند ... .آن هامون همایار است همان طور که دریا هم یار بوده و درواقع خود یار نه ؛بلکه عشقی که عاشق به یار پار او را در آب یا به نوعی در خیال یار میاندازد ...و یار باز هم این رقیب را همچون آن عاشق در بند خود در آورده و همچون قارون به عمق زمین میکشاندش.باید بگویم که به عمق زمین در حقیقت نه و منظور این است که رقیب نیز همچون آن عاشق او را در سودا عاشقی و بی توجهی رها میکند آنچنان که گویی در اعماق زمین سیر میکند ... .

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون :

با همه این گردش ها وباز های بی درن یارنسبت به عاشقان اش نه دریایی ماند و نه خشکی ای از دریا و آبی ؛و عاشق نمیداند چه اتفاقی افتاد چرا که غرقه در چیزی است که هیچ هست و عاشقان یار پس از این همه گردش و بازی و بی مهری و لطف حیران گویی میگردند و غرق در چیزی میشوند که معنای گنگی دارد و موجودیت دارد و اما لمس نمیشود و گویی چیزی بس بزرگ اما در دیده هیچ هست میشوند .

چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون :

سخن راندن از این که یار چه کرد و چه اتفاقی در این بازی عاشقی افتاد و چه چیز ها شد بسیار است و این چه دانم گفتن ها از توصیف و بیان اتفاقات ای که در این سیر عاق رخ داد باز نیز بسیار است ولیکن من (اینجا" من"منظور عاشق است )ندانستم که مست از یار گشتم در آن دریایی که بر آن بودم و مست شدم از افیون و ... که شاید در آن دریا  بوده و خب این بیت اشاره دارد که عاشقان که بر آب یار شناورند مشت هم میشوند مست روی یار .

و در هر نوع عشقی ، عاشق مست میشود و این مستی چیز بدی نیست و منظور بدی نیز ندارد ؛این شعر بر این بیان نیست که مولانا بر افیون بوده ؛نه،ابدا؛بلکه اشاره به بخشی از عشق است که عاشق در رویا یار است و رویا با خیال تفاوت دارد .خیال شاید دست یافتنی بادام رویا بسی دور از تحقق است و میتواند یک چیز دور از واقعیت های این دنیا باشد و هر چیزی در آن شکل میگیرد ولی تحقق اش در این دریا به غیر ممکن نزدیک تر است و خب مستی ای که عاشقان در عشق یار دارند بر پایه رویا یار است و در این عشق عشاق یار در خیال یار میدوند .

شعر بسیار زیبا هست و خیلی زیبا نشان میدهد که مولانا به حق عاشق بوده است و از نظر بنده اشعار مولانا روح دارد به همین دلیل لطیف و زیبا هست و بر دل و جان نشسته و بر روح و روان راه میرود و سرانجام وجودمان را سرشار از احساساتی طغیان شده میکند ؛روح داشتن شعر در کمتر اشعار شعرا نمایان است ... . 

این شعر را استاد همایون شجریان در هر دو آلبوم ناشکیبا و آرایش غلیظ به خوبی تمام اجرا کرده اند ...بسیار بسیار صدای شجریان زیبا هست و از نظر من آهنگ های برخی از استادان هنرمند و خوش صدای سرزمین مان در فهم بهتر اشعار شاعران کمک میکند چه بسا که من برای بار اول که این آهنگ را در آلبوم ناشکیبا گوش کردم از حالی به حالی دیگر گشتم و هنوز هم با خواندن این غزل مدام به سمت این آهنگ پر باز میکنم و با گوش نمودن همین آهنگ در آلبوم آرایش غلیظ از صدای ایشان بسی لذت میبرم و سراپا خیر از چنین صدای زیبا میشوم .اشعار شاعران با صدای اساتید فهم دیگری را در قلب ها ایجاد میکند و این شعر با صدای همایون شجریان روح و روان من را درگیر کرده و دگرگون میشوم ... 

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱ - وداع جوانی:

سلام خدمت تمامی دوستان عزیز چه زیبا هست این شعر و از اعماق قلب عاشق استاد شهریار این احساسات با حرفی بس لطیف طغیان کرده ست که توصیف حال دل بسی بر زبان ناتوانان سخت است و چه زیبا اما ایشان در اشعار شان توصیف کرد اند 

با اینکه قلب و دل عاشقی سراپا درد و غم است اما عاشق به همین درد زنده است او میسوزد و باز از یادیار مسرور است

عاشقی درد و اما پر از آسایش است عاشقی زهر است و اما قند است عاشقی پر از دو های گوناگون ولیکن تمامی این دو ها یک است و بس 

عاشقی درد دارد و اما لطف عجیبی ست 

و با وجود اینکه قلب و دل عاشق پر از درد و رنج و غم است اما باز مسرور کننده و شادی بخش هم است و در عاشقی هر احساسی با هم است درد و شادی و هزاران احساس دیگر که به دل قلب عاشق طغیان میکند اما در دل عاشق حسی بس عجیب است که عاشق را هر زمان و دم به دم به سمت یار میکشاند .

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

در جواب محمد ترکش بله همین طور تلفظ میشود 

این شعر بسیار زیبا هست بخصوص با صدای دو استاد شجریان و شهرام ناظری 

لازم بخاطر ذکر هست که همایون شجریان نیز این شعر را خوانده اند که ویدیو اش در آپارات و در نت قابل دید هست ...درود بذارم حافظ و درود بر این سه استاد خوش صدا ایران زمین ...

 

همچنین از نظر بنده تضمین از یزید زیاد مهم نیست و باید از خود شعر لذت برد و خود من نیز زیاد از این موضوع آگاه ندارم و خب هر شاعری میتواند از هر شاعری تضمین کند و در بسیاری از اشعار شعرا و ر این تاکید دارم اکثرشان ،ارکین به کار رفته و نباید قضاوت را بر این اسا گذاشت که از چه کسی که تضمین شده و اگر هم این مطلب درست باشد تاثیری در جایگاه تفکر و تعقل حافظ ندارد.

 

ملیکا رضایی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰:

Melika بیت اول در واقع میگوید که عاشق و مست تو (درواقع یار اینجا مخاطب قرارداده شده )با یار در دل خویش صحبت ها گفته و کلام میگوید .و در مصراع دوم میگوید که ای یار دل را از عاشق ربوده ای و او جان را نیز به خدمت تو قرارمیدهد 

بیت دوم در واقع اشاره به این دارد که در عاشقی عاشق دل و جان و روان اش برای یار و ارزانی یار است و اشاره میکند که یا به نوعی یار را مخاطب قرار داده میگوید که ای کسی که زندگی عاشقی را نابود و ویران کرده ای ،ای کسی که هستی عاشقی را نیست کرده ای ای کسی که هر هستتی را نیست و هر شدی را نشد برای عاشق کرده ای و در مصراع دوم این بیت نیز در ادامه خطاب به یار میگوید که همان عاشقی و آن عاشقی و آن مست از روی تو ،که در طلب تو و برای تو از برای تو و به کوی تو و جوی تو دست به دامان توست.در واقع عاشق برای یار است و در طلب یار و برای وصال با یار حاضر به انجام هر کاری و به همین دلیل این عالم برای او بی ارزش است و او هر روز از برای یار نیز که بگذرد این عالم بی ارزش تر میشود ولی باید گفت که عشق بر چند نوع است عشق آسمان و عشق خدا و عشق یار .و عشق اگر حقیقی باشد پاک نیز خواهد بود و اگر عشق پاک باشد به عشق خدا میتوان دست یافت و پاک در این جا منظور چیزی نیست که عموم میپندارند.در عشق خدا شاید به درستی و به حق نمیدانم ولیکن میگویم تا اگر اینگونه نیست تصحیح توسط دوستان شود، در عشق خدا هر که توانستن عاشق بودن و باید عرض کنم که منظور از هر کس عموم نیست، به حق که هر که عاشق خدا شد جایگاهی والا دارد و هر که هم نتوانستن عاشق خدا شدن اما آنان که عاشق خداوند گشتند میتوانند در ابتدا کسی باشند که به خداوند ایمانی ندارند و ناگاهان به عشق هدا دست پیدا میکنند و به راه او میشوند و در جوی او ؛چون حلاج که به نظر من کس نتوانست حرف او را به درستی درک نمودن و آنان که قضاوت ش نمودند ،به ظاهر کلام توجه نمودند نه به پیام کلام و اصل حرف که در بین حروف نهان بود ؛و عشق یار گام اول نیز برای عشق خدا محسوب میشود و این حرف ها یی که زدم در عشق خدا صحیح نیست چرا که در عشق خدا به گونه ای تمامی اینها نیز شاید باشد ولیکن عاشق که به خدا عاشق است کارهای خیر و ...را که ما واجبات میایم را انجام میدهد ولی او عاشق خدا هست پس اینها برای او واجبات نیست بلکه به نوعی همان جان دادن و دل بر ای یار کردن در عشق یار است و در کنار اینها آنکه عاشق به خدا هست حتما در طلب او و وصال او مشتاق و در این میسوزد و خب عشق آسمان نیز عشقی جدای اینها هست که به نظر بنده برای کوتاه کردن بحث و مطلب خویش در زمانی دیگر بازگو نمیام بهتراست 

در بیت پنجم میگوید که یار عاشق را در  طلب وصال و از برای او ،به دنبال خویش میکشاند و در این امید و این دویدن و سوختن عاشق، جان میسپارد و خاک میگرداند و میتواند مردگان عاشق خود را همان گونه زنده گرداند و جان های ناامیدی که قلب شان در سینه شان می‌تپد ولی چون مردگان زنده و زنده های مرده متحرک ،امید بخشاید و خاک های پودر گشته شان را جان بخشاید و این یار میتواند دود دلی سوزان در آتش را چون آسمان گسترده کند و اگر به دقت بگویم :دل عشاق (تمامی عاشقان )را بر آتش خویش بسوزاند که چون آسمان نمایان شود و سپس به خاک عاشقان و عاشقان و دلها سوخته بر این آتش سودا ،میگوید که کدامین را ببینید میشوید بیت بعدی به این نکته اشاره دارد که در عشق و در عاشقی این نیست که یک لحظه به یاد یار باشی و لحظه ای بعد فارغ و آنکه عاشق است بر این دو نیست عاشق مست است و از یاد یار در آسایش نیست و اگر کس بر این باشد آن یار آشفته ات کرده و مثل دیگر عشاق میکنندت بیت بعدی میگوید از لب تو ای کسی که عاشق نیستی به اندازه یک سلام (در واقع منظور یک حرف کوتاه است )بیرون میاید و میرود و باز هم و توصیف و اوصاف عاشق و یار آنچنان بلند بالا و زیاد است که در زبان نمی گنجد ...

بیت بعدی نیز میگوید :

ماه و رخساره ها در واقع منظور ش عاشقان یار است و توصیف احوال عاشقان یار را بیان میکند .همچنین در مصراع دوم میگوید ،که عاشق در وصال یار و در عاشقی و در طلب یار و از برای یار پیش از عاشقی که قد و قامت ش چپ الف بلند بالا هست در عاشقی و ...خم چون جیم میگردد و از این خم شدن در عاشقی مستت میکند .

در بیت های پایانی اشاره به این دارد که عاشق درعاشقی برای یار ،تمامی خوی و هستی خویش را به پای یار ریخته و سر انجام اینکه حتی اگر عاشق در عاشقی و کارهایی که برای یار انجام میدهد دیگران ملامت ش کنند و ...و از عاشق حرف های بد و ... هم بزنند اهمیتی برای عاشق نخواهد داشت و نباید داشت که یار عاشق را در نزد خویش ،به نامی نیکو میگذارد و به نوعی میتوان گفت که منظور این است که در جمع و عموم مردم به دیگر وصفی هستی و به دیگر کلام یاد خواهی شد ولیکن در نزد جمع عشاق یار نیک نام و همچنین صحبت از عشق و یار و عاشقی هر چه عاشق گوید کم است که به هیچ زبان عشاق عشق را توصیف نتوانستند کردن به گونه ای که ادراک گردد بر همگان ...

در این شعر صحبت از مستی و مست بودن؛مستی بر چند نوع است :

مستی از یار 

مستی از هوا 

مستی از خدا 

مستی از شراب 

و در این شعر از نظر بنده به مستی از یار نزدیک است .

در بیت آخر هم که میگوید که از سخن راندن از یار بس کن،و از نظم و نثر و شعر سرودن از یار و از او بس کن که یار حیله گر است (به نظر بنده یعنی اینکه یار تو را با شیرینی و زیرکی به دام عشق انداخته و سپس تو را در فراق رها میکند و نسبت به عشاق سردی کرده و بی توجهی میکند)و حرف ها را باید به تندی راند و ...حرف ها را نباید گفت بر غیر معلوم نیست و نباید گفت که لحظه ای بعد کار دیگر یار معلوم نیست و شاید جان بر زمین ماند و روح سفر سوی آسمان ...شعر و غزل بسیار زیبایی ست که با صدای استاد شهرام ناظری بسیار زیبا هست و بسیار شنودنی 

 

ملیکا رضایی در ‫۳ سال قبل، سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۵:

بیت آخر آیینه رنگ تو عکس کسی ست تو ز همه رنگ جدا بوده ای:
دراینجا آینه در واقع نشان میدهد که مخاطب و متکلم در هم فرو رفته است و در واقع مولانا معشوق خود را در آینه دیده و خود تصویرش در آینه هست و بنابراین اشخاص اینکه کدام متکلم و کدام مخاطب هست کمی دشوار هست طبق گفته استاد عبدالکریم سروش در خداوندگار اینگونه هست که" خداوند رنگی ندارد و ما رنگ داریم و چون به آینه مینگریم رنگ ما بر آن افتاده و خداوند رنگ میگیرد و خدای هرکسی به قد خود آدمی ست "
این شعر بسیار زیباست همانند دیگر ابیات حضرت مولانا و با صدای استاد شجریان نیز شنیدنی ست و شاید مفهوم این شعر با صدای استاد بهتر درک گردد البته شاید برخی رد کنند این نظر را ولیکن گاهی صدایی خوش میتواند آنچنان تاثیر بگذارد که بر عمق روح برود و تاثیری بسیار بر درک و فهم اشعار بگذارد .

 

۱
۱۹
۲۰
۲۱
sunny dark_mode