گنجور

 
سید حسن غزنوی

جانا ز مشک سلسله بر گل فکنده ای

در گوش لاله حلقه سنبل فکنده ای

گوئی که طوق غالیه گون را بامتحان

سر حلقه گل ز گردن بلبل فکنده ای

نی نی دل معنبر لاله ببرده ای

بس حلقه حلقه بر طرف گل فکنده ای

خورشید گل فروش و مه لاله پوش را

در بند مشک دام قرنفل فکنده ای

مشک کله بر آتش و شمشاد خط بر آب

آیا به سحر یا به تو کل فکنده ای

این بازجره بس که پر از مهر صاحب است

آن دل که در کشاکش چنگل فکنده ای

زلف چو چنگ باز بر آن روی چون تذرو

بهر شکار این دل پر دل فکنده ای

این مهر کیست مهر حسین حسن که هست

در جام جود او دل و جان امید هست

جانا چو عکس روی تو بر ساغر اوفتاد

گفتم که آفتاب مگر مه در اوفتاد

سرگشته و شکسته و پر تاب شد دلم

الحق دلم به زلف تو بس در خور اوفتاد

در مشک زلفت ار چه دلم خون گرفت خون

با این همه بسی ز منش بهتر اوفتاد

چندان بتاخت در پی حسن تو آفتاب

کش رخ ز صبح لعل شد و دم براوفتاد

خورشید گرد سایه تو ناشکافته

هر ذره را هوای تو چون در سر اوفتاد

روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت

بر بوی پسته آمد و در شکر اوفتاد

این هم بر آن صفت که ز کلک نجیب دین

گرچه شبه نمود همه گوهر اوفتاد

آن کلک کیست کلک حسین حسن که هست

در جام جود او دل و جان امید مست

ای ماه در هوای تو جانم به لب رسید

وی ترک در فراق تو روزم به شب رسید

گفتم کز آفتاب تو تابی رسد به من

درد او حسرتا که از آن تاب تب رسید

در تو نمی رسد چه عجب هیچ راد مرد

دست امید کی به خیال طلب رسید

در جمله آنچه از تو رسد ای پسر به من

از چشم مهره باز تو بس بوالعجب رسید

بگذار نام هجر که هنگام غم گذشت

در ده شراب وصل که وقت طرب رسید

در شو به تهنیت که دراین موسم شریف

جشن عجم مقارن عید عرب رسید

پیش که پیش صدر عجم سید عرب

کس زین دو اصل هم نسب و هم حسب رسید

آن اصل کیست اصل حسین حسن که هست

در جام جود او دل و جان امید مست

جانا مپرس حال که کار از خبر گذشت

چون پای شد ز جای چه خیزد ز سر گذشت

آتش ز آب میرد و شد زنده تر بسی

تا آتش غم تو بر آب جگر گذشت

چندانکه برفراق تو شد آشنا دلم

بیگانه وار از دل من صبر بر گذشت

تری بماند بر گل روی تو سالها

یک شب خیال تو چو بر این چشم تر گذشت

گویند کم گری که شوی غرقه زاب چشم

اکنون چه سود پند که آبم زسر گذشت

دل برده ای و قصد به جان می کنی هنوز

روزی که عذرت از کنه ای ماه در گذشت

جان هم به سر مترس که اینکه دیت بداد

مدحی که قیمتش ز هزاران گهر گذشت

آن مدح کیست مدح حسین حسن که هست

در جام مدح او دل و جان امید مست

صدری که در ثناش جهانی زبان گشاد

رایش چو تیغ صبح به حجت جهان گشاد

از نور اصطناع ره آفتاب بست

وز حسن اعتقاد در آسمان گشاد

از قبضه ضمیرش خورشید تیغ زد

وز بازوی سریرش گردون کمان گشاد

اول عدو ز ذکرش چون غنچه لب ببست

وآخر همی بشکرش چون گل دهان گشاد

باد سحر چگونه گشاید حصار گل

خلقش لطیفه کرمش همچنان گشاد

جودش به لعب ششدره کوه باز کرد

با مهرهای لعل شد از هر دکان گشاد

شد بسته پای ابر چو بگشاد دست جود

دستی که پای ابر ببندد توان گشاد

آن دست کیست دست حسین حسن که هست

در جام جود او دل و جان امید مست

رادی که بخشش دل و جان ننگ نایدش

بحر فراخ حوصله را تنگ نایدش

تا بوی خلق او نکشد گل به بوستان

از شحنه چمن مدد رنگ نایدش

بی وزنی حسود سبکسار او نگر

کز صد هزار کوه یکی سنگ نایدش

آن مرکبی که قدر بلندش سوار اوست

از نه سپهر حلقه یک تنگ نایدش

گر چرخ خورده کار بگردد هزار قرن

هرگز چنان بزرگی در چنگ نایدش

بس شرم باد چرخ محق را که پیش او

نام کسی دگر برد و ننگ نایدش

صلحی به اختیار چرا کرد زانک داشت

طبعی چنان لطیف که مر جنگ نایدش

آن طبع کیست طبع حسین و حسن که هست

از طبع جود او دل و جان امید هست

ای تاج دین سزد که حریمت حرم شود

دشمن چو شد مسخر تو دوست هم شود

جان خوش شود چو نور پذیرد ز رأی تو

گل بشکفد چو هم نفس صبحدم شود

هردون که بر خلاف تو گیرد قلم به دست

حقا که از نهیب تو دستش قلم شود

خاصیتی است طالع سعد ترا چنانک

هر کس که بندگی کندش محتشم شود

آن کن که چون سپهر ز سرگشتگی حسن

در موکب سعادت ثابت قدم شود

ای آب خیز جود تو از بحر بیشتر

گر قطره ای به من رسد از تو چه کم شود

حاصل ز پس همی که کنم باقی از ثنات

شکری که بر جریده گردون رقم شود

این بیت کیست بیت حسین حسن که هست

در جام جود او دل و جان امید هست

ای آنکه پای برسرگردون نهاده ای

دست چو ابر بر دل جیحون نهاده ای

مهرت چو گل دلم را بر خون نهاده بود

تو همچو لاله داغ برآن خون نهاده ای

صف سخت برشکسته و کانها شکسته ای

رخ نیک در نهاده و قارون نهاده ای

دارم عتابها و نگویم که از کرم

دانم که عذر یک یک موزون نهاده ای

بیرون ز حد نگین دلم تنگ حلقه شد

کز حلقه چون نگینم بیرون نهاده ای

درطبع مهربان تو هرگز نبوده بود

این سرم بی وفائی کاکنون نهاده ای

با این همه چو شکر تو گفتم زمانه گفت

این بیت نام صدر جهان چون نهاده ای

این بیت کیست بیت حسین حسن که هست

در جام جود او دل و جان امید هست

صدرا ز جرعه کرمم یک شراب ده

ساقی تو باش گر همه زهر است آب ده

سنگیم پاک و پاک برنگ گهر شویم

یک چند گه ز رأی خودم آفتاب ده

باغ دلم که پر گل فضل است خشک شد

گر ممکن است وعده یک فتح باب ده

از تیغ آفتاب بسی پر گهر ترم

آبم مده کا تاب نیارم گلاب ده

بنشان چو من نهالی دربوستان جان

وز بحر جود شاه یکی قطره آب ده

ور رد کنی مرا و نیرزم بدین بها

باشد نشان دولت این را جواب ده

یک تو شده است رشته امیدم از همه

ده توش کن به رحمت و مردانه تاب ده

سوری بساز جام و جهان را به فضل من

دم دم کریم وار گلاب جلاب ده

این بیت کیست بیت حسین حسن که هست

در جام جود او دل و جان امید هست

ای صدر ملک خلعت شاهت خجسته باد

بر دامن تو دامن اقبال بسته باد

هرگز مباد زنگی درتیغ تو ولیک

تیغت چو زنگ در دل خصمت نشسته باد

خصم ترا چو گلبن اگر سر دمد ز تن

چون یاسمین ز دست تو گردن شکسته باد

گرپوستش که خشک چو بادام بر دل است

جانش به لب رسیده و مانده چو پسته باد

طرز سخن چو آتش و تیغ زبان چو آب

درطعنه مخالف تو کار بسته باد

جانم چو از تو دارد در گوش حلقه ای

از طوق منت دگران باز رسته باد

از بوستان همت در دست دولتت

نوباوه حیات ابد دسته دسته باد

عقد نفس که رونق در حیات اوست

کر بی نظام مدح تو باشد گسسته باد

 
sunny dark_mode