گنجور

 
سید حسن غزنوی

کریمی کو که در عالم زبون نیست

اسیر و عاجز این چرخ دون نیست

عروس بخت را گر زیوری هست

در این نه حقه آیینه گون نیست

اگر این است هستی ها که دیدم

درین کان هیچ نقدی نیست چون نیست

حسن بگذارد نیا را همان گیر

که این کژدم در این طاس نگون نیست

دو عالم را فراخائی بپندار

که از کنج دل تنگت برون نیست

که در ملک اجل سوی زمانه

بدین تنگی بدین کویت درون نیست

فلک گر نافه ای گردد پر از مشک

اگر رنگست آن جز رگ خون نیست

 
sunny dark_mode