گنجور

 
سید حسن غزنوی

زهی مبارک فال و زهی خجسته بنی

که چرخ برتو سعادت کند نثار همی

به پیش شکل تو ناقص گذاردش آذر

به پیش نقش تو مثله نمونه مانی

مرافق تو گشاده چو عرصه عالم

مؤانس تو کشیده بگنبد اعلی

گذشت قاعده تو ز مسکن قارون

رسید کنگره تو به موقف عیسی

تو آسمانی اندر علو و اندر تو

مجره وار یکی آب ساخته مجری

ز عکس آب روان و صفای دیوارت

یکی سه گردد مهمان چو سازدت ماوی

چگونه آبی آبی که صورت دیوار

حیات یابدی ار باشدی از آتش غذی

نشان کوثر اگر خوانیش رواست که هست

نهال دولت صاحب نمونه طوبی

برو نهاده یکی سلسله چو بر مجنون

اگر چه هست مر او را لطافت لیلی

نهاده صورت یکتای تو و گوش بدر

که تاز آمدن سایلی رسد بشری

صدای گنبد تو در موافقت آید

ز بهر خواندن مهمان چو در دهند ندی

چنین همانا زان گشته تو مهمان دوست

که سوی تو نظر کرد خواجه دنیی

ابو علی حسن احمد آنکه زو پرسند

همه بزرگان در شرع مکرمت فتوی

مؤیدی که به نزدیک ابر بخشش او

همه کسیر نماید مروت کسری

ز جود فربه او جسم آز شد لاغر

ز کلک لاغر او جسم مردمی فربی

خهی ز جود تو یک قطره دجله و جیحون

زهی ز حلم تو یک ذره بوقبیس وحری

چه دیده ای تو هنوز از سعادت ازلی

که از هزار گل تو شکفته نیست یکی

سلاله ملکی سازد ای امین ملک

سعادت ازلی ساید ای امین هدی

ز بهر حاسد تو توتیای بی خوابی

برای ناصح تو کیمیای استغنی

از آن مهم نهانی که شه ترا فرمود

چنان خبر بود از عین کارهات همی

که گرد و پیکر ملک دگر بر اندیشد

کند عطارد آن حال را بتوانهی

ملک چو دست ترا برسخا سواری داد

گرفت بخل ز بیم نیاز خر بکری

بزرگوارا من بنده را بپرور از آن

که جز حریم توام نیست ملجاء و ماوی

چو من به تربیت تو همی زنم لافی

چنان مکن که خجل گردم اندرین دعوی

مراست شعری در مدح تو بلند چنانک

بدانکه هست چو شعری که نیست او شعری

همی دهی ز رو دیبا همی ستانی مدح

بلی بزرگان چونین کنند بیع و شری

بنا نهادی قصری که هستش اوج و حضیض

چو قدر تو به ثریا چو حلم تو بثری

برو درین دهه عید می شتابد خلق

چو حاجیان به سوی کعبه از صفا و منی

چنان که کعبه ملت بنا نهاد خلیل

خجسته کعبه دولت بنا نهاده توی

همیشه تا که بروید به بوستان سوسن

همیشه تا که بتابد بر آسمان شعری

بسان شعری رای تو باد تابنده

چو لاله روی حسودت به خون دیده طلی