گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

ملک‌الشعرا سروده:

این چه می بود از چه ساغر ریخت ساقی در گلویم

کز سرمستی گذشت از هردو عالم های و هویم

نقش من از من ستردی عقل و هوشم جمله بردی

باز میگوئی چه خوردی آنچه کردی در سبویم

دوش با پیر مغان گفتم چو در میخانه رفتم

یا کدویم پر کن از می یا بزن بشکن کدویم

من که در میخانه مستم داده جام می بدستم

ساقی بزم الستم شاهد لاتقنطویم

من ز خود مایوس بودم در غم و افسوس بودم

داد امید عفو و رحمت مژده لا تیاسویم

یکقدم رفتم بکویش آب بردارم ز جویش

گل فراوان پای سست افتادم و برد آب جویم

گر نگویم سوزدم دل وربگویم سوزدم لب

رازها دارم چه فرمائی بگویم یا نگویم

مو بمو با صد زبان چون شانه گویم پیش زلفش

گر نشیند یار چون آئینه یکدم روبرویم

با رخی چون ماه روشن رفته اندر پرده تن

چهره پوشیده است در من آنکه من شیدای اویم

نقش تن آمد حجابم ذره پوشیده آفتابم

گر نریزد عشق آبم نقش خود از خود بشویم

دیده گر بیند حبیبم دیده میباشد رقیبم

وصل اگر آید نصیبم وصل میباشد عدویم

در فراقش بوسه ها زان لعل لب دارم تمنا

چون وصال آید فرو بندد دهان آرزویم

آب از او خاک از او تخم بد یا پاک از او

من چه دارم چیستم تا تلخ یا شیرین برویم

در غم و تشویش چندم تا نیاید زو گزندم

گر ببرد بند بندم شکر گوید مو بمویم

چند همچون آب باید سر نهادن سوی پستی

نیستم کمتر ز آتش چون ره بالا نپویم

آب آتش باد سوهان خاک بند گردن جان

چار میخ افتاده نالان چند در این چار سویم

بند بر پا سنگ بر دل چون ترازویم و لیکن

نیست بریکسوی مایل این زبان راستگویم

دامنم آلوده گشت از زهد خشک خشک مغزان

دست بر دامنت ایساقی بمی ده شست و شویم

خاک آلایش ندارد دامن دل را صبوری

رفته همچون دانه گوهر بآب خود فرویم

تا شوم شایسته ایثار آن دریای عرفان

حفظ کرده چون گهر در درج عزت آبرویم

پیشوای اهل عرفان قبله ارباب ایقان

آنکه همچون موج طوفان غرقه در اشعار اویم

آن طبیب مستمندان آن حبیب دردمندان

آنکه گریان کرد و خندان سالها از خلق و خویم

چون ز وصلش راز گویم خنده بگشاید دهانم

چون ز هجرش باز گویم گریه میگیرد گلویم

در سبویم ریخت یکدریا زاب رحمت خود

تا نگوئی مینگنجد در دل تنگ سبویم

من بخاک کوی او اول سر طاعت سپردم

گر از او گم گشته ام گم گشته در آن خاک کویم

او مرا گم کرده و من خویشتن را در ره او

او زمن فارغ ولی من خویش را در جستجویم

گفتگوی مهر او از دل فراموشم نگشته

میرود عمری و با دل باز در این گفتگویم

او مرا در هر طریقت رهنمای کفر و دین شد

میدهد گر غسل تعمیدم بباید یا وضویم

گر مرا بر لب زند شیرین تر از قند و نباتم

ور مرا هرگز نمیخواهد زند بر لب لبویم

میرزا حبیب پاسخ فرموده:

ساقیا اکنون که از خم ریختی می تا گلویم

سرنگون کن در قدح وز خود تهی کن چون سبویم

چون بساغر جان سپردم نقش خویش از خویش بردم

از دل و جان پاک مردم باز درخم کن فرویم

تا برآیم بار دیگر منشاء آثار دیگر

نشاء سرشار دیگر یابی اندر گفتگویم

مرده ام را زنده بینی گریه ام را خنده بینی

تا ابد تابنده بینی از در میخانه رویم

چشمه آب حیاتم ساری اندر کائناتم

زندگی بخش مواتم تیرگی را شستشویم

دل ز اسرار معانی جوششی دارد نهانی

یا بگو ای یار جانی یا بهل تا من بگویم

بر در دل پاسبانم روز و شب بر آستانم

چون میانجی در میانم تا بود ره از دو سویم

نقش تن گر گشت فانی گم مکن خود را تو جانی

چند گوئی چون فلانی از حماقت کو کدویم

چشمه آب حیاتم ساری اندر کائناتم

زندگی بخش مواتم با پلیدی ها عدویم

از غم هستی هلاکم نیستی را جامه چاکم

تار و پود آمد ز خاکم خاک میباید رفویم

آبم اندر خاک شد گم در پی یک خوشه گندم

واجب اکنون شد تیمم نیست ممکن چون وضویم

جامه از بال سمندر کرده ام ایخواجه در بر

شوخگن چون شد در آذر دادش باید شستشویم

دولتی کز کبر بالم هست از وی صد و بالم

سبلتی کز عجب مالم باد بر روی صد تفویم

بشکنم اهریمنی را بگسلم ما و منی را

تا نهد از سر تنی را نقش تن از جان بشویم

هر چه دیدم دیدم از خود تا طمع ببریدم از خود

خویش را دزدیدم از خود بازش اندر خود بجویم

غنچه های نوبهاری از دلم نگشود باری

کرد چون دل خو بخواری خار این گلشن ببویم

خاکم و در عین پستی نیستی خواهم نه هستی

ناتشم کز خود پرستی ره سوی بالا بپویم

چند گوئی کیستم من در چه عالم زیستم من

نیستم من نیستم من نیست را چون شرح گویم

کرده خود با بینوایان روی در روی گدایان

در صف شوریده رایان وزن و قیمت یکتسویم

خون دل رزق حلالم خاک ره دست جلالم

تاج شاهان پایمالم آتش دل آبرویم

گاه موجم گه حبابم گاه بحرم گه سحابم

هر چه هستم عین آبم گر بجوشم یا بمویم

مینهم بر خاک پهلو میدوم دیوانه هر سو

تا که هر ناشسته را رو با دل و با جان بشویم

یا چنینم یا چنانم هر چه گوید خواجه آنم

در کفش پیچان عنانم میدواند کو بکویم

دل نخواهم داشت پرکین گر نهی در دیده زوبین

رخ نخواهم کرد پرچین گر زنی بر رخ خیویم

گر بخوانی گبر و هندو ور بگوئی کفر و جادو

هر چه میگوئی تو بر گو من چنویم من چنویم

نسختی از هردو کیهان از همه پیدا و پنهان

کرد یزدان نک منم هان ژرف اگر بینی بسویم

هر نفس باشد دو عیدم هر زمان رجعی بعیدم

گه شقی گاهی سعیدم گه ولی گاهی عدویم

چون سلیمان سرور آمد ملک اهریمن سرآمد

از لب لعلش برآمد بی تعلل آرزویم

زان می صاف رواقی بود یک پیمانه باقی

از ازل امروز ساقی ریخت ناگه در گلویم

سینه شد کوه حرایم بزم دل خلوتسرایم

شد دگرگون روی ورایم شد دگرگون رنگ و بویم

بستدم از خود خودی را نقش زشتی و بدی را

نام دیوی و ددی را گشت دیگر گونه خوبم

در سر افتاده است شوری کو زبان تا با صبوری

شرح این هجران و دوری باز گوید مو بمویم

 
 
 
sunny dark_mode