گنجور

 
قدسی مشهدی

سزد گر به مهرش کند دل هوس

به ماهی که رویش تو دیدیّ و بس

به صد دل توان ناز چشمی خرید

که تا چشم بگشاد، روی تو دید

برو فرش کن چون صدف، خانه‌ای

که شمعش ندیده‌ست پروانه‌ای

چراغی که جای دگر برفروخت

نشاید به خلوتگه خویش سوخت

عروسی که بوده‌ست همسر به غیر

تو را سرنوشتش نباشد به خیر

***

بر آن مرد، چون زن بباید گریست

که عمری به فرمان زن کرد زیست

ز همخوابه بد حذر کن، حذر

مبر عمر با خار چون گل، به‌سر

به گردن رسن حلقه در پای دار

به از دست بانوی ناسازگار

زنانند در حیله چون رهزنان

مباشید غافل ز مکر زنان

اگر زن به فرمان نباشد تو را

در آغوش به، جای زن، اژدها

نری چون کند مایه‌ای در قطار

بنه ساربان دوش گو، زیر بار

زبردست داماد شد چون عروس

بنه بیضه چون ماکیان، گو خروس

مکن مادگی مرد گو آنقدر

که دانند طفلان ز مادر، پدر

خر ماده هرجا عوانی کند

نرش چون دگر پهلوانی کند؟

به صد شوق مرگ از خدا خواستن

به از جفت ناپارسا خواستن

زنان را رخ از پرده یک سو منه

که رازست زن، راز در پرده به

چو زن راز شد، مرد به رازدار

مکن راز خود پیش کس آشکار

ندارد زن از رازپوشی خبر

بود، زان که دانی، دهن بازتر

زن آن به که ناآشکارا بود

بلی، راز ننهفته رسوا بود

زنان را برد عفّت، آراستن

چو عفّت نباشد، کمِ خواستن

چو راضی به هر هفت زن گشت شوی

به هفت آب، گو دست از وی بشوی

زنان را دهد پارسایی صفا

بود زن به از مرد ناپارسا

دل از مرد ناپارسا خون بود

زن افتد چو ناپارسا، چون بود؟

ازان زن حکایت پسندیده است

که جز حرف ناموس نشنیده است

مده راه در خانه بیگانه را

وگرنه سرا نام کن خانه را

چرا بهر ناموس افسوس نیست

که دین نیست آن را که ناموس نیست

بود مرگ بهتر بسی زان حیات

که در حفظ ناموس نبود ثبات

کسی را که ناموس دین داشت پاس

چو مردان ز مردان نباشد هراس

به ناموس اجل گر زند بر تو چنگ

به از زندگانیّ بی نام و ننگ

بس است این سخن هرچه شد بیش و کم

که چون غنچه، دل‌ها برآمد به هم

عروسی چه لازم بود خواستن

که از صحبتش بایدت کاستن

مدار از زنان سیم و گوهر دریغ

وگر بعد ازان بد کند، دست و تیغ

من این گفتگو، کردم از سادگی

وگرنه بهشت است آزادگی

***

کسی در تجرد کمر بست چست

که دست از زن و مال و فرزند شست

ز تنهانشینی مکن اجتناب

که تنها بود نقطه انتخاب

به راه از رفیق بد اندیشه کن

چو خورشید، تنهاروی پیشه کن

در آتش اگر فرد سازی وطن

به از مجمع خلق در انجمن

ز جوش رفیقان بود ضعف حال

چو شد فرد، قوت پذیرد نهال

بدان ره که رفتند مردان مرد

توانی شدن، گر شوی فردِ فرد

تو خود عاقلی، جا در آنجا خوش است

که یک لحظه بی‌خود توانی نشست

تعلق نیرزد به گفت و شنید

مسیح از تجرد به گردون رسید

مشو جز خدا با کسی همنشین

همین است معراج خلوت، همین

ز تنها شدن گو مکن شکوه کس

پی جمع کونین، یک فرد بس

تجرد اگر نیست محض صواب

چرا فرد طالع شود آفتاب؟

ز تنها شدن هم نیم بی‌هراس

که جمع است خلوت‌نشین را حواس

به دنیا که گفتت که آلوده باش؟

برو گوشه‌ای گیر و آسوده باش

رواج فلک از رواج تو نیست

مدار جهان بر نتاج تو نیست

سرانجام ازین خاکدان رفتنست

چه حاجت به ناگفتن و گفتن است

چو زین راه، آزاده باید شدن

عیال عیالت چه باید شدن؟

***

چه گلبن سحرگاه گل‌گل شکفت

ندانم شنیدی که بلبل چه گفت

که‌ای روشنی‌بخش چشم چمن

نبینی به رحمت چرا سوی من

مرا در ره عشق سر زیر سنگ

تو را می‌کشد در بغل خار، تنگ

مرا برده شوق تو در باغ، هوش

تو در سیر بازار با گلفروش

من افتاده در پای گلبن ز پای

تو را بر سر دست و دستار، جای

مرا صحبت خار شد سرنوشت

ز تو جیب و دامان گلچین بهشت

شوی با کسی دم‌به‌دم همنفس

ندانی چرا عاشق از بوالهوس

ز غم خون، دل غیرت‌اندیش من

تو خندان به روی صبا پیش من

تو را مشتری گر بود بی‌شمار

ولی نیست چون من، یکی از هزار

من از عشق، با خار هم‌آشیان

تو در دست اینیّ و دستار آن

من افتاده از عشق، مست و خراب

تو بر روی هر خس فشانی گلاب

صبا را تو کردی دلیر اینقدر

وگرنه چرا شد چنین پرده‌در؟

در اول، صبا از تو رو یافته

در آخر ازان پنجه‌ات تافته

صبا می‌برد کوبه‌کو بوی او

ز بس غنچه خندید بر روی او

ز خار و صبا هر دو بردار دست

که اینت جگر خست و آنت شکست

مرا آشیانی‌ست در باغ و بس

به یک مشت پر، مانده یک مشت خس

تو با هر سر خار، داری سری

به هر خس، هم‌آغوش و هم‌بستری

دو روز دگر، از ملاقاتِ باد

وفای منت خواهد آمد به یاد

ازین گفتگو، گل شد آشفته‌حال

به بلبل چنین گفت کای هرزه نال

کند صبر در هیچ بوم و بری؟

چو من آتش، از چون تو خاکستری

دو گفتی، یکی بشنو ای هرزه‌کیش

چرا عاشقی پیش آواز خویش

ز شور تو بر باد شد خرمنم

خدا را تویی بی‌وفا یا منم؟

کنی میل هردم ز شاخی به شاخ

هوا و هوس راست میدان فراخ

به صد دست، من گرچه گردیده‌ام

هوس‌پیشه‌ای چون تو کم دیده‌ام

مرا طعنه‌کش کردی ای دلخراش

که سر برنمی‌کردم از شاخ، کاش

گرفتم که معشوق بازاری‌ام

خود آخر نه درخورد این خواری‌ام

نداری چو من دفتر ساده پیش

که نازی به تحریر آواز خویش

نشد تهمت‌آلوده کالای من

ز دامان پاک است اجزای من

درین تنگنا با دل پر ز خون

شوم غنچه وز شاخ آیم برون

ز ویرانی‌ام چون شد آباد، باغ

مرا آستین زد صبا بر چراغ

مرا باغبان چید از بوستان

به جوری که خون شد دل دوستان

صبا چشم زد رنگ و بوی مرا

به آتش گرفت آبروی مرا

به من قطره‌ای آبرو چون نهشت

ز آتش برآورد و با گل سرشت

برآیی اگر گرد این نُه چمن

نیابی ستم‌دیده‌ای همچو من

تو آزادی از قید افروختن

که خاکسترست ایمن از سوختن

***

نمی در دل شب ز مژگان برآر

چو اشکت شد الماس، از کان برآر

به ساغر ز مینا می رشک ریز

جگر خون کن و اشک بر اشک ریز

شناسنده بحر و بر نیستی

گر از دیده خشک، تر نیستی

تر و خشک از عالمی دیگرست

که چشمت بود خشک و دامن تر است

ببند از رگ گریه بر دیده آب

خجل شو ز دریا که گردد سراب

سرشکت کریم است و دامن گدا

چرا بخل در آب دریا، چرا؟

چه افسانه‌ای بی‌غمی گفته است

که اشکت چنین در جگر خفته است

شود رقّت قلب چون جلوه‌گر

به از صد لب خشک، یک چشم تر

به گِل دیده را گر نینباشتی

بگو تخم اشکی کجا کاشتی؟

ز دل ناله‌ای صبحگاهی بکش

اگر نیستی مرده، آهی بکش

***

مرا بر دل از داغ صد گل شکفت

ز حرفی که با غنچه‌ای لاله گفت

که چون می‌کنی خنده بی داغ دل؟

خجل نیستی زین شکفتن، خجل؟