گنجور

 
قدسی مشهدی

اگر چشم چشم است، نمناک به

وگر نم ندارد، پر از خاک به

... به گوش تو خواهد رسید

که چشمت ز خشکی چه خواهد کشید

گر از گریه عزت ندارد سحاب

کشندش چرا بر رخ آفتاب؟

نگردد مه و سال، تر دیده‌ات

مگر خشکسالی‌ست در دیده‌ات؟

چو عفو خداوند دانسته‌ای

لب عذرخواهی چرا بسته‌ای

شبی را چو مه زنده گر داشتی

دگر روز را مرده انگاشتی

به درگاه حق، روززاریت کو؟

نه‌ای مرده، شب‌زنده‌داریت کو؟

محال است بی گریه تاثیر آه

که بی گل نچسبد به دیوار، کاه

***

گلی زین حدیثم گریبان درید

که با بلبلی گفت و دم درکشید

به بی‌دردی خود چه درمان کنی؟

که بی سینه چاک، افغان کنی؟

***

درین انجمن، آن شود تیره‌رو

که بالانشینی کند آرزو

سیاهی چو خود بر نگین یافت دست

سیه‌رو شود آنکه بالا نشست

شود در سر نام، والامقام

چه شد گر بود بر نگین پشت بام؟

گر از صدر مجلس کشم پای خویش

ندارم سر شکوه از جای خویش

بود ترک مقصود، مقصود من

زیان است سرمایه سود من

رسیدم به کام و گذشتم ازان

خدنگ من آزاد جست از کمان

ندارم سر سجده هیچ‌کس

سجودم همین در نماز است و بس

چه شد گر فلک راست جوشن به بر

کند تیر آهم ز جوشن گذر

ز گیتی مپندار این سخت و سست

جهان بر تو تنگ از دل تنگ توست

نکرده تو را دشمنی دستگیر

به دست تمنای خویشی اسیر

زبان تو چون شمع، سرکش بود

ازان جسم زارت در آتش بود

چو کردی بدی، از بد ایمن مباش

که رجعت کند فعل بد بی تلاش

نیفتاده غیری به دنبال تو

به گرد تو می‌گردد افعال تو

چه شد گر مکافات بینی بسی

چو خود کرده‌ای بد، منال از کسی

نگه‌دار دم، تا نگردی خراب

ز پاس نفس زنده باشد حباب

نبندد به قصد تو شمشیر، کس

زبان تو خصمیت را تیغ بس

زبان در خموشی چو رام تو شد

طرب کن که دشمن به کام تو شد

ز بد ایمنی، گر نه‌ای بدرسان

نبیند بدی، نیک‌خواه کسان

همینت بس از طالع ارجمند

که نام تو گردد به نیکی بلند

به خلق خوش آزاده را بنده کن

به احسانش از خویش شرمنده کن

زبان خوش و خلق خوش بر به کار

وزین هر دو خوش بگذران روزگار

***

شنیدم ز هم‌درد فرزانه‌ای

که از شعله پرسید دیوانه‌ای

که آموختی از که این اضطراب؟

به پاسخ چنین شعله دادش جواب

که این بی‌خودی‌ها که اندوختم

ز پروانه خویش آموختم

***

مینداز بر بام غیبت کمند

در غیبت خلق بر خود ببند

نگردد حضورت ز غیبت زیاد

که خود، بستگی آورد این گشاد

ز غیبت درین عالم آب و گل

زبان تو سود و نیاسود دل

بداندیشگی را نه‌ای پاسبان

چرا داری‌اش در دل خود نهان؟

به درمان ز هر درد یابی نجات

چه درمان کنی با تقاضای ذات

به باطن بدیّ و به ظاهر نکو

درون را ندادی چرا شستشو؟

بدی را ز نیکی گزیدی چنان

که آن ورد لب باشد، این بر زبان

ز عیب هجاگو، زبان قاصرست

هجا لکه پیسی شاعرست

ز زخم زبان می‌خوری نان، دریغ

گشاید ره رزق جراح، تیغ

چو جراح، نان را ز درمان خوری

لب زخم دوزی که خود نان خوری

مپز تا توانی تمنای هجو

زبان لال بهتر که گویای هجو

تو را نیست چون بر کسی هیچ حق

به هجوش سیه‌رو مشو چون ورق

بود در جهان تا دعا و ثنا

مگردان زبان را به حرف هجا

مرا در سخن مذهب این است، این

تو گر منکری، راه دیگر گزین

سر خود به مقراض اگر بدروی

ازان به که موی دماغی شوی

ندارند این عیب‌جویان خبر

که پوشیدن عیب، باشد هنر

مشو خرمن عیب را خوشه‌چین

ز سر کنده به، دیده عیب‌بین

مگر دیده‌ات ساختند از بلور؟

که با اینقدر روشنایی‌ست کور

نیاساید از گفتگوی درشت

زبانت گره کرده چون غنچه مشت

دهان تو سوراخ و عقرب زبان

مبادا زبان چنین در دهان

به غیر از زبان در دهانت، کجا

به سوراخ، عقرب گزد خلق را؟

***

کسانی که چون صبح، ره سر کنند

جهان را به آهی مسخر کنند

دعا چون دمیدی مشو ناامید

که صبح از دمیدن بود روسفید

اثر کرده آه مرا انتخاب

که نگذاردش در دل شب به خواب

گروهی که معنی ادا می‌کنند

شکایت ز گردون چرا می‌کنند؟

ندانند شیرین‌کلامان مگر؟

که بی‌بهره است از نوا نیشکر

درین عالم سفله از دیرباز

فکندم نظر بر نشیب و فراز

ندیدم دو کس را ز هم بهره‌مند

به جز همت پست و بخت بلند

تاسف چه نشتر به جانم شکست

ز فطرت‌بلندان کوتاه‌دست

کسی می‌تواند زد از برد، دم

که با خَصلِ بسیار، زد نقش کم

کسی را ز دامان مکن دست سست

که ننشسته نقشش به گیتی درست

اسیرست شادی به زندان غم

غریب است در ملک دولت کرم

عجب گر نشیند بر این خاک سست

به جز نقش پا، نقش یک تن درست

چه کرد آنکه دست هنر کرد باز

بود پنجه شمع، ساعدگداز

هزیمت چه سود از بلا کوبه‌کوی؟

ز مسطر، ورق چین خورد هر دو روی

کسی را که شد ساده‌لوحی شعار

چو آیینه صورت‌پذیرست کار

ندارد شکن بر دل ساده دست

که بعد از رقم، بازماند شکست

مخور گول افتادگان زینهار

که در خاکساری دهد زهر، مار

چو زنبور، آلوده گردد به خاک

بود نیش او بیشتر صعب‌ناک

فغان ضعیفان به ظاهر نکوست

نشاید رگ چنگ در زیر پوست

مکش گو کس از ضعف تن، سر به جیب

که مو نیست در چشم خورشید، عیب

اگر عهد بندی به کس، پاس دار

حذر کن ز بدعهدی روزگار

بود خاک عهدی که صورت نبست

به از خون عهدی که بست و شکست

***

در اندیشه دوشم به خاطر رسید

که می‌گفت روزی به پیری، مرید

که ای مهبط فیض و نور خدای

مرا مرشد و رهبر و رهنمای

ز قالت همه وجد، اهل جهان

ز حال تو در چرخ هفت آسمان

ز همت نگون، کاسه‌ات چون حباب

چو موج است سجاده‌ات روی آب

همه ذکر یزدان بود فکر تو

فلک حلقه در گوش از ذکر تو

بود عذر جرم صغیر و کبیر

ز نقش حصیر تو صورت‌پذیر

عیان بر ضمیر تو اسرار غیب

مرا آگهی بخش از کار غیب

ز انجام عالم خبر ده مرا

می از جام تحقیق درده مرا

جوان را، خردمند، پیرانه گفت

که بر ما عیان نیست راز نهفت

تو سرّ مگو، هیچ از من مپرس

چو از جان خبر پرسی، از تن مپرس

منم کالبد، جان من دیگری‌ست

ازو پرس، با پرسشت گر سری‌ست

چه پرسی ز من غیب اگر عاقلی؟

ز لایعلم الغیب چون غافلی؟

درین کارگه، غیر پروردگار

خبر نیست کس را ز انجام کار

رسول خدا هم نگفت از نهفت

که سرّ مگو، در نیاید به گفت

سخن بعد ازین بی‌تامل مکن

شریک خدایم تعقل مکن

غلط کرده‌ای، توبه کن زین سوال

شریک خداوند باشد محال

گذاری کلام خدا و رسول

کنی گفته بوالفضولان قبول