گنجور

 
قدسی مشهدی

شراری که شمعش ازان یافت تاب

بود سنگ چخماق آن آفتاب

طلبکار حاجات، دلبسته‌اش

بهار مناجات، گلدسته‌اش

ز بالایش اندیشه کوته‌کمند

بود بیت معمور بختش بلند

بود خطبه شاه تا درخورش

ز بال ملایک سزد منبرش

چه والاست قدرش که بالای آن

بود خطبه بر نام شاه جهان

حرم زان سبب قبله شد، کز نخست

به این مسجد اخلاص بودش درست

ز وصفش به بیت‌المقدس رهی‌ست

که هر بیت، بنیاد بیت‌اللّهی‌ست

اجابت زند بر عبادت نیاز

خوش آن کس که اینجا گزارد نماز

به ابروی محراب اشارت نمای

که وقت نمازست، از در درآی

توان کرد بر منبرش جان سپند

کزان نام شاه جهان شد بلند

ازان منبرش سر به گردون رساند

که جاوید در خطبه شاه ماند

ز آواز قرآن شده هوش‌ها

ز تسبیح و تهلیل پر، گوش‌ها

چنان خلق را سوی خود خوانده است

که محرابش ابرو نجنبانده است

چراغش گل باغ ایمن بود

که روشن ز دل‌های روشن بود

به تکلیف مردم برای نماز

درش چون در توبه پیوسته باز

چو خواهد کند خامه وصفش بیان

ز تسنیم و کوثر بشوید زبان

لب حوضش از آب زمزم ترست

ز محراب، با کعبه در بر درست

ز عمّان حوضش ز بس آب و تاب

لآلی برآید به جای حباب

زلالش ز هر موجه‌ای بی‌دریغ

به قطع تعلق کشیده‌ست تیغ

لب رستگاران ز آبش ترست

مگر منبعش چشمه کوثرست؟

شنیدم ز خاصان فرخنده فال

که پیش از جلوس ابد اتصال

شهنشاه دین‌پرور دین‌پناه

فلک قدر، شاه جهان پادشاه

پناه امم، صاحب تخت و تاج

که دارد شریعت به عهدش رواج

پس از فتح رانا، به صد عزّ و جاه

به دولت در اجمیر زد بارگاه

به طوف مزار حقایق شعار

معین جهان خواجه روزگار

حقایق‌پناه و معارف‌مآب

که دادش فلک، قطب عالم خطاب

کمر بست چست و قدم درنهاد

نه از راه رسم، از ره اعتقاد

چو عشاق، خود را به جانان رساند

طریق زیارت به پایان رساند

در آن روضه پاک، مسجد نبود

دلش را تمنای مسجد فزود

خداوند را با خدا شد قرار

که ماند ازو مسجدی یادگار

بسی برنیامد ز دور فلک

که آن قبله‌گاه ملوک و ملک

برآمد بر اورنگ شاهنشهی

ز لطف الهی به فرماندهی

به توفیق حق شد چو کارش به کام

بنا کرد این مسجد و شد تمام

به فرموده سایه کردگار

چو کرد این بنا را قضا استوار

بنایی چو بنیاد عشق استوار

چو عهد وفاپیشگان پایدار

نوشتند تاریخش اهل یقین

بنای شهنشاه روی زمین

***

به ملک دگر، خاطرم شاد نیست

بهشتی به از اکبرآباد نیست

درین گلشن عیش و دار سرور

به هر گوشه‌ای، جوش غلمان و حور

ز سبزان شیرین‌شمایل مپرس

لب پرنمک بین و از دل مپرس

چو سنبل همه مویشان پیچ‌پیچ

کمر هیچ و دل‌ها گرفتار هیچ

شکرخنده عام و دهن ناپدید

جهانی نمک، بی‌نمکدان که دید؟

دهن هیچ و در هیچ هم صد سخن

همین در میان گفتگوی دهن

به مو رُفته از چشم امّید خواب

ز دل‌ها به تاب کمر برده تاب

ندارم به جز حرف سبزان هوس

سخن سبز کردن همین است و بس

***

ندانم چه ترتیب کردند و فن

که فانوس را آب شد پیرهن

فروزان چراغ از پی آبشار

بود لوح سیمین که شد آشکار

ز عکس چراغان بود سطح آب

سپهری که باشد پر از آفتاب

ز عکس چراغان به دریا حباب

بلورین‌قدح بود و گلگون‌شراب

چراغان ز آب آتش انگیخته

زر و سیم با هم برآمیخته

نظر کن به فواره این حریم

اگر بید مجنون ندیدی ز سیم

بود بخت فواره‌اش ارجمند

در افشاندن سیم، دستش بلند

بلندست فواره را دست ازان

که بخشد به سیاره سیم روان

ندانم چه نیرنگ فواره ساخت

که در آستین سیم ساعد گداخت

در افشاندن سیم، دستش کریم

وز آن، صفحه چرخ، افشان سیم

ز رخسار گردون فرو شست گرد

که بودش سر شستن لاجورد

بود سرو فواره‌اش سیم‌تن

ببین تا چه باشد گل این چمن

چو خورشید، بر طرف جو پادشاه

سراسر رو کوچه صبح‌گاه

***

رفیقی که هرگز نورزد نفاق

کتاب است در زیر این نُه رواق

ز هر لفظم آید به گوش این خطاب

که باشد در گنج معنی، کتاب

غنیمت شمار این‌چنین دوستی

که دید اینقدر مغز در پوستی؟

کتاب است سرمایه آدمی

کتاب است پیرایه خرمی

گرت کس نباشد مکن اضطراب

غم بی‌کسی شوید از دل، کتاب

ز لوح قدر نیست یک نقطه کم

قدم کرده سر تا به پایش قلم

حقیقت‌شناسی بود با کمال

که لفظش بود قال و معنیش حال

نگوید سخن با همه قال و قیل

خموشی بود بر کمالش دلیل

سطورش پی ربط هر داستان

به هم متفق چون صف راستان

دل نکته‌سنجان بود دوستش

که مغز معانی‌ست در پوستش

ز حرفش جهانی پر و خود خموش

همین است آثار ارباب هوش

ز سرلوح، تاج زرش بر سر است

به ملک سخن، خسرو دیگرست

چو در خدمتش خامه بندد کمر

شود چون سیاهی روان مشک تر

سخن‌ور ز طرز کلامش خجل

قلم بسته بر حرفش از نقطه دل

نوای طرب می‌زند الفتش

کدورت ز دل می‌برد صحبتش

ورق‌هاش چون دلبران چگل

به خال و خط از عالمی برده دل

پی ربطش اوراق، هر یک سری

نهاده به پای ز خود برتری

به رویش نظر کرد هر چند کار

چو پرگار بر خط فتادش گذار

پر از علم هر صفحه‌ای سینه‌ای‌ست

ز هر سطر، مفتاح گنجینه‌ای‌ست

غیوری که سوی فلک دیده دیر

گه دیدنش افکند سر به زیر

سراپایش از لفظ و معنی‌ست پر

صدف‌وار پهلوی هم چیده دُر

خرد راست هر صفحه‌اش در نظر

محیطی لبالب ز لولوی تر

کند سحرها آشکار از دو کف

جهانی گهر جمع در یک صدف

به هم لفظ و معنی چو شیر و شکر

غریبان و مربوط با یکدگر

چرا آسمانش نخواند کسی؟

که زیر و زبر کرده دارد بسی

کشیده بسی سرزنش از قلم

کزو واکشیده‌ست چندین رقم

نگاری بود پر ز نقش و نگار

به رغبت کشندش ازان در کنار

ندارد زبان، لیک هر حرف آن

کلیدی بود بهر قفل زبان

سخن‌دوستی بین که در انجمن

سخن چیند اما نگوید سخن

ز نقد سخن داده وجه بیان

وفا کرده دخلش به خرج زبان

انیس خلایق به سرّ و علن

مددکار هر کس به وقت سخن

گهی در کنار سخن‌آگهان

گهی بر سر دست شاهنشهان

محیط سخن وز سخن بی‌خبر

صدف‌وار غافل ز قدر گهر

به جز خال و خط نیست اندیشه‌اش

مخطّط‌پرستی بود پیشه‌اش

به هر نوسوادی چو دیرینگان

خبر داده از حال پیشینگان

به ضبط سخن شهره در روزگار

برآورده حفظش ز نسیان دمار

سخن آنچنان در وی افشرده پای

که از نقل‌کردن نجنبد ز جای

ز افتادگی صفحه‌اش محترم

همه رو پر از نقش پای قلم

کند از زبان قلم گفتگوی

رود از رگ خامه آبش به جوی

چه نیرنگ‌سازی بود کز فسون

ز کان شبه گوهر آرد برون

ورق‌هاش همچون زبان در دهن

کمالی ندارد به غیر از سخن