گنجور

 
قدسی مشهدی

بی‌درد خسته‌ای که به درمان شد آشنا

شوریده آن سری که به سامان شد آشنا

از فیض شانه یافت دل از زلف هرچه بافت

شد مفت خوشه‌چین چو به دهقان شد آشنا

چون بلبل از مطالعه صفحه رخت

چشمم همین به خط گلستان شد آشنا

آگه ز شوق گریه بی‌اختیار نیست

هرکس چو غنچه با لب خندان شد آشنا

بی‌رحمی سرشک من افکندش از نظر

هر پاره دلم که به مژگان شد آشنا

بنیاد عشق و حسن ز یک آب و یک گل است

بنگر چگونه مصر به کنعان شد آشنا

جانم چو شمع بر سر مژگان کند سماع

تا دیده‌ام به جلوه خوبان شد آشنا

دیگر چو شانه هیچ نشد جمع در کفم

تا پنجه‌ام به زلف پریشان شد آشنا

در دیده‌ام ز گریه نگیرد دمی قرار

چندان که طفل اشک به دامان شد آشنا

مهرم چو صبح بر همه‌کس آشکار شد

روزی که دست من به گریبان شد آشنا

آمد غمش ز هر طرف ای عیش همتی

بیگانه گو برو که فراوان شد آشنا

باشد ز باد شرطه خطر در محیط عشق

امن است کشتی‌ای که به طوفان شد آشنا

عمری شدم به ناله هم‌آواز عندلیب

تا نغمه‌ام به گوش گلستان شد آشنا

دردی که آن دوا نپذیرفت راحت است

دردی بلا بود که به درمان شد آشنا

دیدم ز دوستان ستمی کز قیاس آن

بیگانه کف به کف زد و حیران شد آشنا

قدسی به خاک پای تو مالید چشم تر

لب‌تشنه‌ای به چشمه حیوان شد آشنا