گنجور

 
قدسی مشهدی

من نمی‌گویم به چشمم نه قدم، یا بر زمین

چشم من فرش است هرجا می‌نهی پا بر زمین

کشتی چشم تر من بود با دریا قدر

اشک زور آورد، آمد پشت دریا بر زمین

زیر پای عاشقان باشد زمین و آسمان

عشق را یک پای بر عرش است و یک پا بر زمین

جای برگردون بود افتادگان عشق را

من هم از افتادگان عشقم، اما بر زمین

عمرها شد کشتی من با نکویان آشناست

دل ز دست هر یکی افتاده صد جا بر زمین

 
 
صائب

سایه تا افتاد ازان شمشاد بالا بر زمین

آسمان رنگ قیامت ریخت گویا بر زمین

محو شد در روی او هر چشم بینایی که بود

شبنمی نگذاشت آن خورشید سیما بر زمین

سایه شمشاد جان بخش تو ای آب حیات

[...]

واقف لاهوری

می‌نهد هرگاه آن سرکش جوان پا بر زمین

می‌گذارد منت روی زمین را بر زمین

نیستم بیکار مشق انتظاری می‌کنم

می‌کشم پیوسته از یاد تو خط‌ها بر زمین

در تو ای مه پاره تأثیری نکرد افسون ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه