گنجور

 
قدسی مشهدی
 

قسمت نگر که نوشم، می از ایاغ مردم

سوزد به مجلس ما، شبها چراغ مردم

دانسته تا دلم را، سوزد به داغ حسرت

هر لحظه آید از من پرسد سراغ مردم

چون گل نمانده بر تن، از داغ جای داغم

سوزد مگر ازین پس، عشقم به داغ مردم

در حفظ ناله کوشم، تا دردسر نبینند

بر خود جفا پسندم، بهر فراغ مردم

از دیده‌ها عجب نیست، دزدند اگر ز دل خون

چینند کودکان گل، پنهان ز باغ مردم

هرجا دلی فروزد، بر حال ما بسوزد

گردد ز شیشه ما، پر می ایاغ مردم

هرچند مست عشقی، قدسی چنان نرقصی

کز باد آستینت، میرد چراغ مردم