گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

پروانه یی که رنجد از درد و داغ مردم

باید که پر نگردد گرد چراغ مردم

گل در کنار بخشد بوی مراد آری

بی برگ را چه حاصل از گشت باغ مردم

نزدیک شد که عاشق جام مراد گیرد

از دور چند بیند می در ایاغ مردم

چندانکه بیشتر شد سودای من ز زلفت

نگرفت یکسر مو جا در دماغ مردم

غیرت مبر فغانی بر عشرت حریفان

بر هم نمیتوان زد کنج فراغ مردم