گنجور

 
قدسی مشهدی
 

آن بلبلم که ناله بهر قفس کشم

گر غنچه بشکفد، قدم از باغ پس کشم

دست از ستم مدار، که از بیم خوی تو

در روز حشر هم نتوانم نفس کشم

دنبال محمل تو خروشان فتاده‌ام

تا ناله‌ای به روی صدای جرس کشم

تا خار راه هم نشوند اهل روزگار

دامن چو شعله کاش بر این مشت خس کشم

مرغان باغ، شیفته ناله منند

گر ناله‌ای کشم همه در راه قفس کشم