گنجور

شمارهٔ ۳۱۳

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

سوزم همیشه از نفس آتشین خویش

چون شمع ایستاده‌ام، اما به کین خویش

ظاهر شود ز درد سر اکسیر سازی‌ام

صندل کنم ز بس که طلا بر جبین خویش

از شوق دامنت همه تن دست گشته‌ام

چون شمع می‌کشم نفس از آستین خویش

شهرت به تازه‌ساختن داغ یافته‌ام

هرکس برای نام خراشد نگین خویش

روی ترا من از همه‌کس پیش دیده‌ام

امّیدوارم از نظر پیش‌بین خویش

از شرم آنکه کینه چرا پیشه کرده‌ام

افشانده‌ام گره چو عرق بر جبین خویش

با چرا به مهر نیاری شبی به روز

شاید ز روزگار بگیریم کین خویش

ملک دلم خراب نگردد، که بی‌نزاع

داغ تراش کشیده به زیر نگین خویش

گر آستین به دیده رسانم شب فراق

دریای خون روان کنم از آستین خویش

تا برگزیده‌ایم ترا از جهانیان

یک دم نبسته‌ایم لب از آفرین خویش

دین، دین دلبرم بود و کفر، کفر عشق

هرگز نداشتم خبر از کفر و دین خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام