گنجور

 
قدسی مشهدی
 

شبی هرکس به بزم دلستانی جا کند خود را

دمی صدبار دل با دیده‌اش سودا کند خود را

شب وصل است و دل عهد خیالت تازه می‌سازد

که امشب فارغ از تنهایی فردا کند خود را

عنان دل به دست بیخودی افتاده می‌ترسم

که بی‌تابانه حرفی گوید و رسوا کند خود را

به دشت بی‌سرانجامی چنان گردیده قدسی گم

که عمری بایدش گردید تا پیدا کند خود را