گنجور

 
قدسی مشهدی
 

رفتم به بوستان که دلم وا شود، نشد

گفتم که درد عشق مداوا شود، نشد

سودا به شهر و کوی بود، نی به کوه و دشت

مجنون خیال کرد که رسوا شود، نشد

امروز غربتم به جزای عمل رساند

گفتم مگر که وعده به فردا شود، نشد

عمری چو نقش پا به سر کوی انتظار

چشمم به راه بود که پیدا شود، نشد