گنجور

 
قدسی مشهدی

چون کشته نگاه تو سوی کفن رود

جان ز تن برون شده بازش به تن رود

بوی گلاب از نفسش می‌توان شنید

آن را که بر لب از گل رویت سخن رود

جذب محبت است که گلگون عنان خویش

بربوده از سوار و سوی کوهکن رود

زحمت مکش رقیب، که در فصل گل به باغ

بلبل کند ترانه و زاغ و زغن رود

قدسی ترحم است بر احوال آنکه او

از کوی دوست با دل پرخون چو من رود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قدسی مشهدی

هرگه نسیم زلف تو سوی چمن رود

بویی دهد به گل، که گل از خویشتن رود

صابر همدانی

در گلشنی که از گل رویت سخن رود

ما را ز سر هوای گل و یاسمن رود

مرجان کجا بلعل لبت می توان رسد

آنجا که آبروی عقیق یمن رود؟

فردا حدیث حسن تو و شرح عشق ماست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه