گنجور

 
قدسی مشهدی

خلاصی‌ام ز کمند تو در ضمیر مباد

اگر اسیر تو نبود دلم اسیر مباد

نهفته مهر تو در سینه ورنه می‌گفتم

چو صبح سینه چاکم رفوپذیر مباد

نمی‌دهی می وصلم که تنگ‌حوصله‌ای

مباد ساقی مجلس بهانه‌گیر، مباد

دعا کنید که پرویز را پس از فرهاد

گذار بر طرف قصر و جوی شیر مباد

دلم ز فرقت همدرد خویش، قدسی سوخت

که گفته بود ترا در جهان نظیر مباد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

نیاز من نخرد کس، که کس فقیر مباد

بناز حسن فروشان کسی اسیر مباد

به نیم ذره نکرد اعتبارم آن خورشید

به چشم یار کسی اینچنین حقیر مباد

دو دیده بر سر دل شد چو پیر کنعانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه