گنجور

 
غبار همدانی
 

به شهرعشق نه روز و نه هفته است و نه سالی

چو درگذشت زمان نیست غیر خواب و خیالی

بیار ساقی می ای که پیر باده فروشش

نهفته در خم یا شیشه یا سبو دو سه سالی

مگر به همت پیر مغان لطف تو بتوان

ز روی آینۀ دل زدود زنگ ملالی

قیاس میکنم ابروی او به صفحۀ عارض

بروی ماه شب چارده ز مشک هلالی

خوشست تلخی عمرم بدین امید که باشد

همیشه از پی شام فراق صبح وصالی