گنجور

 
غبار همدانی
 

به کامم زهر شد تریاق هستی

به مِی ساقی بشوی اوراق هستی

نبود ار نیستی پایان هر هست

نگشتی هیچ کس مشتاق هستی

اگر دستم نبستی رشتۀ مهر

شکست افکندمی بر طاق هستی

نهان در جوهر عشق آتشی هست

که تاثیر وی است احراق هستی

مرا با دوست پیمان محبت

بود محکمتر از میثاق هستی

به نَرد نیستی تا باختم عشق

گرو بردم ز جفت و طاق هستی

دلیل راه عشق آمد وگرنه

ندارد عقل استحقاق هستی

اگر همت نبودی همره خاک

نگشتی قابل اشراق هستی

غبار از بحر حیرت کی برآید

که سر تاپاست استغراق هستی