گنجور

 
غبار همدانی
 

از کوی نیک نامی باید قدم کشیدن

یا خط عاشقی را بر سر قلم کشیدن

گر او جفا پسندد بر عاشقان مسکین

ما نیز می پسندیم از وی ستم کشیدن

ابرو کمانم ار تیر بر قصد جان گشاید

دلکشتر آید از وی ابرو بهم کشیدن

واعظ برو که ما خود از توبه کردیم

در کفر عشق رسم است دم از بدم کشیدن

از جور او شکایت کفر است زانکه در عشق

شرط صمد پرستی است ناز صنم کشیدن

پیر مغان به جامم یک جرعه بادۀ ناب

افکند و فارغم کرد از جام جَم کشیدن

تا از عنایت دوست پشت و دلم قوی شد

بر پشت من شد آسان بار ستم کشیدن

گر پرده های گیسو از چهره برگشاید

بر حرف آفرینش خواهد قلم کشیدن

گر گندمی ز خالت افتد به دست آدم

آسان نماید او را پای از ارم کشیدن