گنجور

 
غبار همدانی
 

بیا ساقی به ساغر چهره ای گلگون کنیم آخر

در این ایّام گل از دل غمی بیرون کنیم آخر

چو از فتوای عاقل حل نشد در شهرمان مشکل

به صحرای جنون تقلیدی از مجنون کنیم آخر

چو نتوان دید روی گلرخان با چشم آلوده

بیا ای دیده خود را شست وشو از خون کنیم آخر

چرا تدبیر ما تقدیر دیگرگون نمیگردد

بیا خود را به هر تقدیر دیگرگون کنیم آخر

در این ویرانۀ دنیا بود گنجی ولی ترسم

که ما سر در سر این گنج چون قارون کنیم آخر

علاج درد ما را کَس در این دوران نمی داند

عجب بیچاره درماندیم یارب چون کنیم آخر

مطیع امر دیوان تا کِی آدمزاده ای ایدل

بخویش آ تا دو روزی کارها وارون کنیم آخر

بباشد فتنۀ آخر زمان ای دل مهیا شو

که خود را بر قیامت قامتی مفتون کنیم آخر

به پایان رفت عمر و نیست پایان این بیابان را

بگو ای خضر تا کی صبر در هامون کنیم آخر

بزن ای مرغ علوی بال و بند از پای جان بگسل

تحمل تا به چند از گردش گردون کنیم آخر