گنجور

 
غبار همدانی
 

ما سمندر زادگان را شکوه از آتش نباشد

کِی ز آتش میگریزد هرکه در وی غش نباشد

گر کنند ایمن زهجرانم غم از نیران ندارم

بیمم از آن است ورنه باکم از آتش نباشد

بی غشم کن ساقیا از مِی که بسیار آزمودم

دفع غم را داروئی چون بادۀ بی غش نباشد

کی در او خاصیت آتش بود یا ذوق مستی

باده گر همرنگ با آن لعل آتش وش نباشد

سرو بستان پیش سرو قامت آن ماه پیکر

گر خرام کبک دارد همچنان دلکش نباشد

می توانم گویی از میدان غبارا در ربودن

توسن بخت ز پای افتاده گر سرکش نباشد