گنجور

 
قوامی رازی

خواجه شغل بنده را تیمار دار

تا کمر پیشت ببندم بنده وار

وقت من خوش دار و برگم ده که من

خوشترین وقتی تو را آیم به کار

تا بود نام محمد بر سرت

از قوامی به نیابی یار غار

موی اشقر داری و الفاظ جزل

راست گوئی حیدری با ذوالفقار

لفظ من در تو نگشته درفشان

دست تو بر من بود دینار بار

از تو زیباتر ندیدم آدمی

این چه فضلست الله الله زینهار

ای بزرگ این جمله در باقی نهیم

وقت را گر خردکی داری به یار

هیچ می دانی که من زن کرده ام

وز پی روزی به رنج از روزگار

مهر زن بر گردن و مهرش مرا

چون شتر کرده است در بینی مهار

آب پشت من مرا برد آبروی

تاشدم بر چشمها چون خاک خوار

بنده ای بودم ملک را پیش از این

خامش و آهسته و پرهیزگار

آتش شهوت کنونم کرده است

ز آب پشت و باد حمدان خاکسار