گنجور

 
قوامی رازی

مرتضی باید که بعد از مصطفی فرمان دهد

تابدین در علم دارووار او درمان دهد

هرکه منبر جز علی را سازد او باشد چو آن

کس که مصحف را به دست کودک نادان دهد

هرکه دین آور بود در حق به حق پرور شود

هرکه دریا بر شود کشتی به کشتیبان دهد

ای که اندر دین علی را باز پس داری همی

این چنین رخصت بدستت دیو پردستان دهد

من نگویم مرتضی را تو نمی دانی امام

که این زیادت بر تو بستن علم را نقصان دهد

مرتضی کز پیش بوبکر و عمر باشد به علم

کی روا داری که فرمان از پس «عقمان» دهد

یار اهل البیت حق باش و بدان غره مشو

گر به باطل یاری امروزت همی سلطان دهد

یاری سلطان یک روزه ندارد قیمتی

یاری آن یاری است کان سلطان جاویدان دهد

گر همی دانی که نوشروان ز عدل ایوان فراشت

عدل کن تا در بهشت ایزد تو را ایوان دهد

ظلم بر یزدان همی بندی روا داری چرا

ظلم تو یزدان کند عدل تو نوشروان دهد

خیره بدها کردن و آنگاه بستن بر خدای

اینت نازیبا غروری کز هوی شیطان دهد

کمترازکبری چه باید بودکو گوید همی

راهها شیطان زند توفیقها یزدان دهد

گر به سامانی در ایمان پس مدان ایمان عطا

زانکه عشوه خویشتن را مرد بی سامان دهد

خود به قول تو نشاید خواند مؤمن بنده را

چون بود مؤمن کسی کورا خدای ایمان دهد

بنده را گوئی عطای داده بستاند خدای

تاش در دوزخ شراب درد بی پایان دهد

مدخلی باشد که داده باز بستاند عطا

حق به ما حاشا و کلا گر عطا زین سان دهد

طاعت و عصیان بنده کی کند سود و زیان

چون نداند کش ملک توفیق یا خذلان دهد

دل همی سوزد به زاهد بر درین مذهب مرا

تاچرا در صومعه بیهوده مسکین جان دهد

ای برادر زین تعصب دور شو تا کردگار

روز حق ز ابر کرم کشت تو را باران دهد

تاکی اندر بغض حیدر هر زمان شیطان جهل

در سرای دل به ایوان تو شاد روان دهد

غصه جان است نادان را علی که اندر مثل

«درد جاهل علم باشد رنج خر پالان دهد»

هرچه اندازی به دنیا بازیابی روز حشر

هرچه کاری در زمستان بربه تابستان دهد

هرزمان گوئی به سخره مهدیت را گو بیای

تا جهان را گاه عدل ارایش بستان دهد

معتقد باید که حال مهدیش باور کند

مرد چون یعقوب کوتایوسفش هجران دهد

هرکه دارد حب مهدی را ند در مهدی رسید

مالش فرعونیان هم موسی عمران دهد

نرم گردن باش حق را تا میان ما و تو

شاخ ایمان سایه بخشد باغ دین ریحان دهد

در سؤال من ترش روئی مکن که اندر بهار

گل جواب عندلیب از باغها خندان دهد

گفت سلمان مصطفی راکه ایزد اندر عهد تو

مرتضی را چون رسولان معجزالوان دهد

گه چو آدم در بهشت حضرتت معصوم وار

مالش ابلیس کفر از عیبها عریان دهد

گه چو نوح از کشتی عصمت به تیغ آب رنگ

دشمنان را هم ز خون دشمنان طوفان دهد

گه چو ابراهیم فرزند هوی را پیش عقل

از برای قرب ایزد فتوی قربان دهد

گه چو خضر از ظلمت دنیا به اهل شرع و دین

علمهای سودمندش چشمه حیوان دهد

گاه چون موسی به صف جنگ فرعونان کفر

مر نهنگ آهنین را قوت ثعبان دهد

گه چو عیسی در دیار روم رهبانان جهل

مردگان شبهه را جان از دم برهان دهد

گه سلیمان وار بر مرغان و دیوان حسد

در صفا از خاتم عهد و وفا فرمان دهد

گه چو یوسف در چه گیتی ز رغم گرگ حرص

ازپی اسلام تن در خدمت اخوان دهد

گه چو یونس از عبادتها ز پیش کردگار

روح را در بطن حوت بحر تن زندان دهد

همچو سلمان گو فضیلتهای میرمؤمنین

تا جهاندارت درج چون بوذر و سلمان دهد

آن امام نص معصوم آنکه زیرساق عرش

بوسه بر تعلین قدر او همی کیوان دهد

حامل تنزیل قرآن حافظ شرع رسول

کش به فضل اندر گوائی آیت قرآن دهد

درسخا و فضل و فرهنگ و شجاعت چون علی

کو سواری کاسب جدو جهد را جولان دهد

علم گوید، زهد ورزد، سرپذیرد، سرنهد

تیغ بخشد درقه پاشد جان فشاند، نان دهد

ای قوامی شعر رنگین از بهار طبع تو است

نقش زیبا راچنین چشم از نگارستان دهد

آفرین برطبع خوبت کز صدفهای خرد

همچو بحر علم فخرالدین گهر آسان دهد

صدر عالی قدر فخرالدین که گاه مرتبه

رشوت جاه رفیعش گنبد گردان دهد

مفخر سادات هفت اقلیم شمس الدین که شمس

نامه اقبال او رابوسه برعنوان دهد

یافت تشریفی ز همنامیش در تدویر شمس

جمله اجرام فلک را روشنائی زان دهد

سیدی صدری بزرگی سروری نیک اختری

کو زباد نعل اسب افلاک را دوران دهد

دولتش را بی وفائی حیلت حاسد کند

بوستان را بینوائی باد مهریگان دهد

هرکه غمگین خواهدش بی شک هم او غمگین شود

هرکه کاری بد کند لابد هم او تاوان دهد

هست حضرتها بسی لیکن شرف اینجا بود

هست دریاها بسی لیکن گهر عمان دهد

ای که چوگان مرادت را زمین گوئی شود

وای که گوی دولتت را آسمان چوگان دهد

در خم چوگان جاهت گرچه گوی است آسمان

باش تا چون گوی و چوگان دولتت میدان دهد

چرخ را گیتی ز پیش تیر عزمت روز و شب

لاژوردین جوشن و پیروزه گون خفتان دهد

میغ را گردون به جنگ خصمت از باران وبرف

تیغ زراندود و تیر سیمگون پیکان دهد

از غرائب زان بیان مدح تو شاعرکند

کز عجائب خودنشان بحر بازرگان دهد

کشت دشمن را جهان زان توبری ء الساحه ای

شربتش را رنج تن گر چرخ و گر ارکان دهد

رنجه دل کردت عدو تا جان او رنجور شد

این قدر داند که چون مهمان خورد مهمان دهد

نعمت بدخواه ناپاینده زان شد کایدری است

بی مدد باشد بلی نرگس که نرگسدان دهد

دولتی داری خدائی همچنین پاینده باد

دون ازآن که اینجا فلان را از هوس بهمان دهد

بخشش مخلوق کی چون خلعت خالق بود

همچنان بی حس که او تنگان بباتنگان دهد

هرکه این خدمت به دیگر خدمتی بدهد بود

همچنان بی حس که او تنگان بباتنگان دهد

صدر چون تو مادر ملت نه از بطن آورد

شیر مقبل دایه دولت نه از پستان دهد

مصطفی خلقی به خلقت مرتضی واری به شکل

چون صدف یک رنگ باشد در همه یکسان دهد

هم رئیس شیعتی هم سید سادات عصر

دولت از جاهت همی سرمایه اعیان دهد

هم سیادت هم ریاست هم سیاست زیبدت

این چنین فضل و شرف حنان دهد منان دهد

ای که اندر ری صبای سایه اقبال تو

رازیان را چون درختان خلعت نیسان دهد

تو محمد نسبتی آمد قوامی تا ز خود

دایه احسانت او را پایه حسان دهد

شاعران آیند هر وقتی قوامی گه گهی

دردسر گر کم دهد چاکر نه از عصیان دهد

آنکه شیرآرد ز بیشه پای او سنگی بود

آن سبک دستی کند کو گربه ازانبان دهد

شاعر نان پز به جز من کیست کو ممدوح را

از معانی گندم آرد و ز عبارت نان دهد

حکمتش سرمایه باشد دولتش یاری کند

فکرتش مزدور بخشد خاطرش دو کان دهد

ماه چون سنگی شود مهتاب از اوویزان چو آرد

که آسیابان سپهر از عقربش قبان دهد

آفتایش در تنور افروختن آتش برد

آسمانش در ترازو داشتن میزان دهد

طبعش ازوهم و خیال و حفظ و فکرت نان نظم

نیک ورزد، پاک دارد، خوش پزد، ارزان دهد

نه چنان ارزان به یک باره که باشد رایگان

کان که نان شعرخواهد گندم احسان دهد

تا ز روی عقل باشد جاهل و بیدادگر

آنکه داد شهر آباد از ده ویران دهد

بدسگالت در دهی ویران به حالی زار باد

تا تو را دولت هزاران شهر آبادان دهد

هر سعادت که آسمان خویشانت را داد از درج

دان که فرزند عزیزت رابه صد چندان دهد

 
sunny dark_mode