گنجور

 
قطران تبریزی
 

شنبه شادی و اول مه آذر

زخمه بر افکن بعود و عود بر آذر

باده فراز آر و دل برنج میازار

شاد دل از یار باش و باده همی خور

آن بت عیار و فتنه بت فرخار

آن بدو رخسار چون دو لاله احمر

عارض چون لاله برگ بر طرف ماه

بالا چون زیر ماه شاخ صنوبر

چون بنشیند بماه ماند و خورشید

چون بخرامد بسرو ماند و عرعر

کبکش خوانم نه سر و کبک برفتار

ماهش خوانم نه ماه حور بمنظر

کبک قدح کش که دید و سرو کمانکش

ماه به مجلس که دید و حور بلشگر

گر نه همی جادوئی کند سر زلفش

گاه چو چوگان چراست گاه چو چنبر

گرد جبینش هزار سلسله ساج

گرد رخانش هزار چنبر عنبر

نقش چو رویش نداشتند بکشمیر

سرو چو قدش نکاشتند بکشمر

دل برباید همی بجزع دو بادام

جان برباید همی بلعل چو شکر

گشته رخم لاله گون ز آذر مهرش

همچو چمن زردگون شد از مه آذر

لشگر آذر کشید چادر زرین

گرد همه بوستان و باغ و که و در

باد شده سرد و برگ بید شده زرد

چون رخ بیمار و آه عاشق غمخور

شاخ گیاهان شده چو سوزن زرین

برگ درختان نموده چون ورق زر

آبی پر گرد و زرد چون رخ بی دل

دیده و بویش چو ناف و نکهت دلبر

لاله سیراب رفته آمده آبی

سوسن آزاد خفته خاسته عبهر

سیب و ترنج آمده بباغ و از ایشان

گشته ملون درخت و باد معنبر

چون بدرخت ترنج بر گذرد باد

شاخ وی از باد و بار چفته کند سر

گوئی هنگام عرض لشگر میرند

سجده کنان پیش او بزرین مغفر

ماه ظفر آفتاب نصرت بونصر

آنگه و بیگاه بر ملوک مظفر

آن بگه بزم یادگار فریدون

و آن بگه رزم جانشین سکندر

دلش همه دانش است و دست همه جود

جانش همه رامش است و روی همه فر

کام حسودان او همیشه بود خشک

دیده خصمان او همیشه بود تر

ز آب کریمیش یک سرشگ بود خیر

زآتش خشمش یکی شرار بود شر

سایه شمشیرش ار به پیل برآید

پیل نماید بچشم خلق چو عصفر

گوهر اصلیش هست و گوهر تن هست

این دو بیکجای کم بود بجهان در

تیغ بگوهر بود که زخم برآرد

اوست چو تیغی که زخم دارد گوهر

تا بتوان یافتن بخدمت او راه

راه نگیرد خرد بخدمت دیگر

ای ملک از راستی و داد چنانی

کز تو نرفته است هیچ خلق بداور

هرکه بود نیکبخت مهر تو جوید

کین تو جوید هرآنکه هست بداختر

بخت شود پیش بندگان تو بنده

چرخ شود پیش چاکران تو چاکر

کافر اگر با رضای تو بدهد جان

مؤمن اگر برخلاف تو بنهد سر

کافر خیزد میان محشر مؤمن

مؤمن خیزد بروز محشر کافر

روزی و مرگی میان مجلس و میدان

راحت و رنجی بنوک خامه و خنجر

خشم تو بدخواه را بسوزد چون برق

فر تو بر نیکخواه تابد چون خور

تیغ تو بحر است و موج او همه آتش

دست تو ابر است و سیل او همه کوثر

نعمت بزمت فزون ز نعمت جنت

هیبت رزمت فزون ز هیبت محشر

تا همه درویش تنگدست غمی دل

پیش توانگر همیشه بوده مسخر

باد ز شادی عدوی جان تو درویش

جان تو باد از نشاط و ناز توانگر