گنجور

 
قطران تبریزی

چون رخ معشوق خندان شد بصحرا لاله زار

ابر نیسانی همی گرید ز عشق لاله زار

از نسیم باد خارستان همه شد گلستان

وز سرشگ ابر شورستان همه شد لاله زار

باغ شد خرخیز بوی و راغ شد فر خار نقش

کوه شد گردون نهاد و دشت شد فردوس وار

همچو چشم نیکوان نرگس نماید در چمن

همچو جسم عاشقان شد خیزران زار و نزار

باز نشناسی سحرگه کوهسار از آسمان

باز نشناسی شبانگه آسمان از کوهسار

لاله چون ناری که باشد دودش اندر زیر نور

گرچه باشد زیر دود اندر همیشه نور نار

بانگ بلبل چون عتاب بیدلان اندر نبید

گونه گل چون رخان دلبران اندر خمار

باد بگشاید ز روزی نرگس و نسرین نقاب

ابر بزداید ز روی سوسن و خیری غبار

بلبل و صلصل سرایان سرکش آئین در چمن

سار و قمری باربد کردار نالان بر چنار

دشتها زنگارگون و کوهها شنگرف رنگ

مرزها پیروزه پوش و شاخها بیجاده بار

صابری گردد نهار و عاشقی گردد فزون

تا نهار اندر فزونی رفت و لیل اندر نهار

دوست یاد آرد ز بانک فاخته آوای دوست

یار یاد آرد ز بانگ ارغنون آواز یار

چون بساط خسروانست از طرائف بوستان

چون درفش کاویان است از جواهر میوه دار

سیم پوش روز بار است از شکوفه باغها

مشگبوی و مشگ رنگ است از بنفشه جویبار

از نسیم باد پر مشگست خاک غار و کوه

از فروغ لاله پر خونست سنگ کوه و غار

این چو مجلسگاه صاحب روز جشن و خرمی

و آن چو لشکرگاه صاحب روز جنگ و کارزار

آفتاب جود ابومنصور کو دارد جهان

بر موالی چون بهشت و بر معادی چون حصار

نیست جودش را شمار و نیست لطفش را کران

ملک بادش بیکران و عمر بادش بیشمار

مهر و ناز او ز ماه رنج بزداید خسوف

آب جود او ز دشت آز بنشاند غبار

کردگارش ناصر است و روزگارش یاور است

آسمانش چاکر است و آفتابش پیشکار

کار مردی جز بطبع او نگیرد انتظام

بند رادی جز بدست او نگردد استوار

شاعران از هر زمینی نزد او گشته گروه

زائران از هر دیاری نزد او بسته قطار

گمرهان جهل را دائم دل پاکش دلیل

بستگان آز را دائم کف رادش زوار

کردگار او را بنور خود پدید آورد باز

کرد دین و دانش و جود و وفا بر وی نثار

خانه بخشیدنش را عقل بوم و فضل بام

جامه پوشیدنش را خیر پود و فخر تار

در هزاران وعد او هرگز نبینی یک خلاف

در هزاران جود او یکره نبینی انتظار

ای شکار زائران پیوسته زر و سیم تو

وی روان دشمنان همواره تیغتر اشکار

چاره بیچارگان و یاور درماندگان

سائلان را دست گیر و غمکنان را غمگسار

هرکجا گیری قرار آنجا سخا گیرد مقام

هرکجا گیری مقام آنجا وفا گیرد قرار

ای بدانش رهنمایان سخن را رهنما

وی زرادی خواستاران درم را خواستار

هرکجا من بوده ام مدح توام بوده است شغل

هرکجا من بوده ام شکر توام بوده است کار

سال و مه از حسرت نادیدن دیدار تو

بود جان من نژند و بود جسم من فکار

صد هزاران شکر بادا کردگار عرشرا

چون بمن بنمود چهر تو بشادی کردگار

تا نگردد مور مار از گشت سعد آسمان

تا نگردد مار مور از گشت نحس روزگار

بر تن خصمان تو بادا بسان مار مور

بر دل یاران تو بادا بسان مور مار