گنجور

 
قصاب کاشانی

لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقع

چو باز این غنچه شد حالم گلستان است در واقع

سخن با آنکه او با من به لفظ خویش می‌گوید

نمی‌دانم چرا عالم پریشان است در واقع

به سر دستار می‌پیچد و من با خویش می‌گفتم

که بر گرد سرش گردیدن آسان است در واقع

میان او که در دست تصور در نمی‌آید

چرا در دست تصویر قلمدان است در واقع

اگر صد جان ستاند در عوض بوسی دهد زان لب

بده بستان عزیز من که ارزان است در واقع

نمک‌پاش است لعلش در تبسم بر جراحت‌ها

چه شورش‌ها در این کنج نمک‌دان است در واقع

اگر نه روی او قصاب را نور نظر باشد

چرا چون چشم قربان‌گشته حیران است در واقع

 
sunny dark_mode