گنجور

 
قصاب کاشانی

خورشید تف از عارض تابان تو دارد

مه روشنی از شمع شبستان تو دارد

تمکین و سرافرازی و رعنایی و خوبی

سرو سهی از قدّ خرامان تو دارد

خود را ز حشم کم ز سلیمان نشمارد

آن مور که ره بر شکرستان تو دارد

آفاق ز رخ کرده منوّر گل خورشید

پیداست که رنگی ز گلستان تو دارد

هنگام تبسّم ز غزل‌خوانی بلبل

رمزی است که گل از لب خندان تو دارد

گر طعنه زند بر چمن خلد عجب نیست

آن دل که گل غنچه پیکان تو دارد

برکش ز میان تیغ و به قصاب نظر کن

چون گردن تسلیم به فرمان تو دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حزین لاهیجی

شوریده سرم، طرهٔ پیچان تو دارد

آشفته دلم، زلف پریشان تو دارد

زین گونه، فرومانده و بی تاب و توانم

پنهان چه کنم؟ سستی پیمان تو دارد

فروغی بسطامی

هر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد

آسایشی از جنبش مژگان تو دارد

گل چاک زد از شوق گریبان صبوری

تا آگهی از چاک گریبان تو دارد

هر غنچه که سر زد ز دم باد بهاری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه