گنجور

 
قصاب کاشانی

نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشد

تو را دیدن دگر در پوست گنجیدن ستم باشد

توان تا سوخت چون پروانه پیش شمع رخسارت

چو بلبل از هجوم درد نالیدن ستم باشد

چو خوانا گشت خط عارضت متراش از تیغش

که خط از روی این مصحف تراشیدن ستم باشد

کنار خود ز آب دیده خرم می‌توان کردن

به کشت خویشتن باران نباریدن ستم باشد

تو آموزی طریق مصلحت‌بینان و می‌دانی

ز حرف دشمنان از دوست رنجیدن ستم باشد

توان تا سوختن چون شمع در بزم نکورویان

چراغ خلوت فانوس گردیدن ستم باشد

ز افعال جهان قصاب دائم چشم حیرت را

ز خود پوشیدن و عیب کسان دیدن ستم باشد