گنجور

 
قاسم انوار
 

بسیار طالبی، که مگر ذو فنون شوی

همراه عشق شو، که جنون در جنون شوی

در کوی عشق یار، که دارالامان ماست

با سر اگر درآمده ای سرنگون شوی

بی لطف یار ما بوصالش مجال نیست

گر کوه آتش آمدی، ار بحر خون شوی

تو مرغ نارسیده و ناآزموده ای

وقت آمد، ای عزیز، که دست آزمون شوی

پیر مغان، که رهبر راه حقیقتی

ما را مگر بوصل خدا رهنمون شوی

گر بایدت بوصل دلارام در رسی

شاید که همچو کوه احد بیستون شوی

قاسم، سخن ز غیر نگویی و نشنوی

همراز عشق باش که نورالعیون شوی