گنجور

 
قاسم انوار
 

جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداست

یار من، جان منی و جان جهانت بفداست

شور عشقت ز جهان جان مرا یکتا کرد

این چه شورست که از عشق تو اندر سر ماست؟

هرکرا نور یقین رهبر و همراه بود

دامنش تر نشود گر همه عالم دریاست

گر ترا عین یقین هست ببینی بیقین

عشق از غره پیشانی جانان پیداست

نتوانم که دل از دوستیش بردارم

که میان من و دلدار همه صدق و صفاست

گفت: آن یار کجا هست و کجایش جویم؟

گفتم: ار طالب راهی چو ببینی همه جاست

گفتم: ایدوست، ز هجران بوصالت چندست

گفت: هیهات، که از حد سمک تا بسماست

یار آن زلف دل افروز برافشاند ز دوش

در دو عالم بدمی شور قیامت برخاست

گر بلایی بسرآید تو مترسان دل را

مذهب قاسم دل خسته بلاعین عطاست