گنجور

 
قاسم انوار
 

چه غمست آخر از غم؟ چو تو در میانه باشی

غم جانانه باشد چو تو در میان نباشی

می فیض فضل جانان نرسد بکامت، ای جان

اگر از میان گریزی وگر از کرانه باشی

اگر از غرور مستی، نرسی بملک هستی

تو کجا حریف آن رطل می مغانه باشی؟

سخن از سر صفا گو، ز صفات یار ما گو

چه شدت؟ چو بودت آخر؟ که هم فسانه باشی؟

همه ذل و پستی تو، ز چه بد؟ ز هستی تو

چو ز خویش فرد گشتی ز جهان یگانه باشی

نفسی نکو نظر کن، تو ز خویشتن سفر کن

که تو هم خزانه داری و تو هم خزانه باشی

بمیان دشت و صحرا، بکنار جوی دیدم

چو بشهر باز جویم بمیان خانه باشی

ز قبول خلق مستی ز هوای خود پرستی

اگر این چنین بمانی صنم زمانه باشی

هله! قاسمی، که مرغان همه ظلمتند و عدوان

بچنین زبان همان به که بر آشیانه باشی