گنجور

 
قاسم انوار

من عشقم و عشق من چه پرسی؟

جانم همگی، ز تن چه پرسی؟

از سر تا پای محو یارم

اینست سخن، سخن چه پرسی؟

از پرتو آفتاب حسنش

کارم همه شد حسن، چه پرسی؟

پروای مدیح دوست هم نیست

از دشمن طعنه زن چه پرسی؟

از غمزه یار فتنه برخاست

زان غمزه پر فتن چه پرسی؟

ذرات وجود مست عشقند

از باده ذوالمنن چه پرسی؟

قاسم، که فنا شدست، از وی

افسانه ما و من چه پرسی؟