گنجور

 
قاسم انوار
 

گرم از طالع فرخ رخ جانان شود دیده

ز عکس رنگ آن رخسار عین جان شود دیده

بوقت دیدن رویش نبیند دیده ام خود را

عجب گر هیچ عاشق را بدان امکان شود دیده!

بدور چشم مخمورش جهان مستند و من مستم

ندانم هیچ هشیاری درین دوران شود دیده

چو زلف و روی او بیند مشتاقان شیدایی

از آن آشفته گردد دل، درین حیران شود دیده

وگر گوید که: بنمایم جمال عالم آرا را

در آن امید سر تا پای مشتاقان شود دیده

گر از عارض برافشاند سواد عنبرین گیسو

بزیر کفر زلفش لمعه ایمان شود دیده

برای عید وصلش، قاسمی، قربان شوی،آری

که داند تا چه عیدی اندرین قربان شود دیده