گنجور

 
قاسم انوار
 

خوش وقت من، که آینه کردار روشنم

مرآت راست گویم و شانه نمی زنم

آیینه چون نمود مرا آن چنان که هست

آیین نه این بود که من آیینه بشکنم

در فهم رمز قصه مستان ذوالجلال

جان پرورم، بجان تو و جان نمی کنم

امکان ندارد آنکه: بگویند راز فاش

چون آتش هوای تو در سینه زد علم

امشب که میهمان منست آن مراد دل

ای صبح، اگر چه فاتحه خوانی ولی مدم

در نون و در قلم نظری کن باعتبار

نون امر مجمل آمد و تفسیر نون قلم

راهی عظیم دور و درازست و ناپدید

از کوچه حدوث بدروازه قدم

گویند: قاسمی بشرست، این چه مدعاست؟

آری، به جان تو، بشرم لیک بی شرم