گنجور

 
قاسم انوار
 

بپیش اهل سیادت سعادتی دارد

دلی که از همه عالم فراغتی دارد

سعادتی دگر اینست کز سلامت دل

بدین عشق و مودت ارادتی دارد

سعادتی که از این برترست و نیکوتر:

که با وقوف درین ره شهادتی دارد

درین طریقه روایت تمام نیست ولیک

مگر معین روایت درایتی دارد

چو مست جام شدی مست مستدام شوی

که جان بشیوه عشق استدامتی دارد

تو سر آیت حسنش طلب کن از ذرات

که سر آیت حسنش سرایتی دارد

چو نام دوست شنید از جهان و جان برخاست

ز شوق دوست،اگر جان بدایتی دارد

کسی که عاشق صادق بود چو پروانه

میان آتش دل وجد و حالتی دارد

مدام قاسم بیچاره در همه احوال

بوصف روی تو روشن حکایتی دارد