گنجور

 
قاسم انوار
 

ساقی مرا ز باده ناب مغانه داد

دردی درد داد ولی در میانه داد

زاهد صباح کژمژ و خرم همی رود

ساقی مگر که رطل گران شبانه داد؟

در کوی عشق یار،که آن جای جای نیست

مرغ دل مرا بکرم آشیانه داد

جان را خبر نبود ز نام و نشان عشق

این عشق دل فروز تو جان را نشانه داد

بس خوشدلند اهل زمین و زمان مدام

زان باده ای که عشق تو اندر زمانه داد

بی کار و کارخانه بد این دل میان دهر

سلطان عشق از کرم این کارخانه داد

قاسم ز درد دوست از آن مست و شاد شد

کین موهبت به زمره کروبیان نداد