گنجور

 
 
گوهر
مسعود سعد سلمان

در سمجی چون توانم آرامیدن

کز تنگی آن نمی توان خسبیدن

یارب که همی به چشم خواهم دیدن

جایی که در او فراخ بتوان دیدن

خیام

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

به زآن‌ که به زرق زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

مهستی گنجوی

رفتی پسرا دوش به می نوشیدن

بودت هوس یار دگر ورزیدن

روی تو بکنده‌اند معلومم شد

من روی تو کنده چون توانم دیدن

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مهستی گنجوی
مولانا

ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن

وز چشم تو شاید این سخن پرسیدن

زینگونه که ابروی تو با چشم خوش است

او را ز چه رو نمیتواند دیدن

همام تبریزی

در منزل او وقت خبر پرسیدن

خون شد دلم از بانگ صدا بشنیدن

گفتم که کجا توان مر او را دیدن

گفتا که کجا توان مر او را دیدن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه