گنجور

 
نظام قاری
 

هر لحظه بغمزه دل ریشم چه خراشی

روی از نظرم پوشی و خون از مژه پاشی

در جواب آن

تا جنس خطائی بود ای اطلس کاشی

در بارمنه لاف تو باری چه قماشی

گر اطلس یزدی ندهد دست زنان را

میسازد اگر زانکه بسازند بکاشی

چون موزه و دستار و قبا و فرجی هست

آنگاه توان کآدمی از چوب تراشی

پر عطر شود آستی و دامن آفاق

زان رخت که پوشی و از آن مشک که پاشی

از گلفتنت عقد نیاید بشماری

تا بسته پیچ و شکن شیله و شاشی

قاری ببرت رخت معانی همه جمعست

میبر بقد فکر معطل زچه باشی