گلشن به فضای چمن سینه ما نیست
هر دل که نه زخمی خورد از تیغ تو وا نیست
می سوزم و می ترسم از آسیب ز دانش
آوخ که در آتش اثر آب بقا نیست
عمری ست که می میرم و مردن نتوانم
در کشور بیداد تو فرمان قضا نیست
هفت اختر و نه چرخ خود آخر به چه کارند؟
بر قتل من این عربده با یار روا نیست
عمری سپری گشت و همان بر سر جورست
گویند بتان را که وفا نیست، چرا نیست؟
جنت نکند چاره افسردگی دل
تعمیر به اندازه ویرانی ما نیست
با خصم زبون غیر ترحم چه توان کرد
من ضامن تأثیر اگر ناله رسا نیست
فریاد ز زخمی که نمکسود نباشد
هنگامه بیفزای که پرسش به سزا نیست
گر مهر وگر کین همه از دوست قبول است
اندیشه جز آیینه تصویرنما نیست
مینای می از تندی این می بگدازد
پیغام غمت در خور تحویل صبا نیست
هر مرحله از دهر سراب است لبی را
کز نقش کف پای کسی بوسهربا نیست
از ناز دل بی هوس ما نپسندید
دل تنگ شد و گفت در این خانه هوا نیست
برگشتن مژگان تو از روی عتاب است
کاندر دلم از تنگی جا یک مژه جا نیست
دریوزه راحت نتوان کرد ز مرهم
غالب همه تن خسته یارست گدا نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مضامین عواطف تلخ و دردناک اشاره دارد. او احساساتش را از عشق و رنج ناشی از آن بیان میکند. گلشن به معنای فضای خوش و خرم، برای او جایی نیست که دلهایی که از عشق آسیب دیدهاند در آن آرام بگیرند. او به سوز و گداز ناشی از دلبستگیها و دردهایی که تحمل کرده اشاره میکند و نمایش میدهد که در جامعهای پر از ظلم و بیداد، امیدی به بهبود وضعیت وجود ندارد.
شاعر به شدت از عواقب عشق و وفا و ناپایداری آن رنج میبرد. او میگوید که گرچه زمان زیادی از زندگیاش سپری شده، ولی همچنان درگیر درد و رنج است. فریادهای او در این شعر نشانهای از ناامیدی و سرخوردگی است و از اینکه هیچ چارهای برای تسکین دردش وجود ندارد سخن میگوید. در نهایت، شاعر به نوعی قضاوت در مورد روابط انسانی و نابودیهایی که عشق میتواند به بار آورد میرسد و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند جایگزین تسلی خاطر شود.
هوش مصنوعی: گلستان و زیباییهای طبیعی در دل ما وجود ندارد، زیرا فقط دلهایی که از زخم عشق تو رنج بردهاند میتوانند به این زیباییها دست یابند.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از دردی عمیق سخن میگوید که ناشی از آموختن است. او به شدت نگران و ترسیده است، زیرا احساس میکند که آگاهی و دانشش همچون آبی در آتش است که نمیتواند دوام بیاورد و به از بین رفتن او منجر میشود. به نوعی، حس میکند که این دانش برای او آسیبزا است و نمیتواند از آن در برابر مشکلات محافظت کند.
هوش مصنوعی: سالیان زیادی است که دلم شکسته و نمیتوانم از درد و رنج رهایی یابم، در این سرزمین که ظلم و ستم حاکم است، مقدر نیست که بمیرم.
هوش مصنوعی: تعداد روزهای پایانی و همچنین چرخشهای نهایی به چه درد میخورند؟ این فریاد و جنجال بر سر کشتن من با وجود یار، جایز نیست.
هوش مصنوعی: سالها گذشت و همچنان در دل خاطرههای تلخ باقیمانده است. میگویند محبت و وفا در دل مجسمههای عشق وجود ندارد، اما من میپرسم: چرا اینطور است؟
هوش مصنوعی: بهشت نمیتواند برای دل افسردهمان درمانی باشد، زیرا حتی اندازهی ویرانیهای ما زیاد است.
هوش مصنوعی: وقتی که دشمن بیرحم و زبون است، نمیتوان به او رحم کرد. من تنها در صورتی تأثیرگذار هستم که صدایم به اندازه کافی بلند و رسایی داشته باشد.
هوش مصنوعی: فریاد و شکایت از زخمی که درمانی ندارد، بیفایده است. بهتر است در برابر مشکلات صبر کنیم، زیرا پرسش در این شرایط سودی ندارد.
هوش مصنوعی: اگر عشق و یا نفرتی وجود دارد، همه از جانب دوست است. تنها چیزی که باقی میماند، اندیشهای است شبیه به آینه که تصویر را نمایش میدهد.
هوش مصنوعی: مینای پر از شراب به دلیل شدت این می، به زودی تباه میشود و پیام غم تو در خورشید صبحگاهی تحویل داده نمیشود.
هوش مصنوعی: هر دوره از زندگی مانند سراب است و لب کسی که به خاطر رد پای کسی بوسه میزند، چیزی برای نوشیدن ندارد. این یعنی که زندگی پر از فریب و ناپایداری است و هیچ چیز واقعی و پایدار نیست.
هوش مصنوعی: از روی لطف و محبت ما، او دلش را نپسندید و چون دلش به تنگی آمد، گفت در این خانه جایی برای عشق و وابستگی نیست.
هوش مصنوعی: چشمان تو به من سرزنش میکند و به همین دلیل، در دل من آنقدر احساس تنگی وجود دارد که حتی جایی برای یک مژه هم نیست.
هوش مصنوعی: درخواست کمک و دستگیری از کسی آسان نیست، زیرا دردی که احساس میشود تنها با محبت و عشق یار قابل تسکین است و این احساس را فقط یک گدا نمیتواند به دست آورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن را که ز عشق تو بلا نیست بلا نیست
آن را که ز هجر تو فنا نیست فنا نیست
سه بوسه همی خواهم منعم مکن ای دوست
تو صوفیی و منع به نزد تو روا نیست
از مرگ حذر کردن دو وقت روا نیست
روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست
در دیده افلاک نشانی ز حیا نیست
بر خوانچه این سبز فلک خود همه قرصی است
و آن هم ز پی گرسنه چشمان چو ما نیست
آسایش و سیمرغ دو نام است که معنیش
[...]
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست
در دیده افلاک نشانی ز حیا نیست
بر خوانچه مینای فلک خود همه قرص است
و آن هم زپی گرسنه چشمان چوما نیست
پنهای فلک حبر ندارد که به تحقیق
[...]
موجود حقیقی بجز از ذات خدا نیست
مائیم صفات و صفت از ذات جدانیست
هر جا که تو انگشت نهی آیت حق است
زان نیست معین که کجا هست و کجا نیست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.