گنجور

 
غالب دهلوی
 

گر بار نیست سایه خود از بید بوده است

باری بگو که از تو چه امید بوده است؟

شادم ز درد دل که به مغز شکیب ریخت

نومیدیی که راحت جاوید بوده است

ظالم هم از نهاد خود آزار می کشد

بر فرق اره اره تشدید بوده است

شبها کند ز روی تو دریوزه ضیا

مه کاسه گدایی خورشید بوده است

تلخ ست تلخ رشک تمنای خویشتن

شادم که دل ز وصل تو نومید بوده است

در ماه روزه طره پریشان چه می روی؟

می خور که در زمانه شب عید بوده است

از رشک خوشنوایی ساز خیال من

مضراب نی به ناخن ناهید بوده است

هرگونه حسرتی که ز ایام می کشیم

درد ته پیاله امید بوده است

حق را ز خلق جو که نوآموز دید را

آیینه خانه مکتب توحید بوده است

نادان حریف مستی غالب مشو که او

دردی کش پیاله جمشید بوده است