گنجور

 
غالب دهلوی
 

جنون محمل به صحرای تحیر رانده است امشب

نگه در چشم و آهم در جگر وامانده است امشب

به ذوق وعده سامان نشاطی کرده پندارم

ز فرش گل به روی آتشم بنشانده است امشب

خیال وحشت از ضعف روان صورت نمی بندد

بیابان بر نگه دامان ناز افشانده است امشب

دل از من عاریت جستند اهل لاف و دانستم

سمندر این غریبان را به دعوت خوانده است امشب

زهی آسایش جاوید همچون صورت دیبا

نم زخمم تن و بستر به هم چسبانده است امشب

به قدر شام هجرانش درازی باد عمرش را

فلک نیز از کواکب سبحه ها گردانده است امشب

به خوابم می رسد بند قبا واکرده از مستی

ندانم شوق من بر وی چه افسون خوانده است امشب؟

به دست کیست زلف کاین دل شوریده می نالد

سر زنجیر مجنون را که می جنبانده است امشب؟

خوش ست افسانه درد جدائی مختصر غالب

به محشر می توان گفت آنچه در دل مانده است امشب