گنجور

 
غالب دهلوی
 

محو کن نقش دویی از ورق سینه ما

ای نگاهت الف صیقل آیینه ما

وقف تاراج غم تست چه پیدا چه نهان

همچو رنگ از رخ ما، رفت دل از سینه ما

چه تماشاست ز خود رفته خویشت بودن

صورت ما شده کس تو در آیینه ما

عرصه بر الفت اغیار چه تنگ آمده است

خوش فرو رفته به طبع تو خوشا کینه ما

محتشم زاده اطراف بساط عدمیم

گوهر از بیضه عنقاست به گنجینه ما

نیست مستان ترا تفرقه بدر و هلال

باده مهتاب بود در شب آدینه ما

غالب امشب همه از دیده چکیدن دارد

خون دل بود مگر باده دوشینه ما