گنجور

 
غالب دهلوی

ای به صدمه ای آهی بر دلت ز ما باری

اینقدر گران نبود ناله ای ز بیماری

وه که با چنین طاقت راه بر دم تیغ ست

پای برنمی تابد رنج کاوش خاری

در جنون به من ماناست گر ز عجز خون گردد

ناله ای که برخیزد از دل گرفتاری

غم چه درربود از ما اینک آنچه بود از ما

سینه ای و اندوهی خاطری و آزاری

ای فنا دری بگشا بو که در تو بگریزد

هم ز خلق نومیدی هم ز خویش بیزاری

بهره از وجودم نیست زین کشش گشودم نیست

پا و داغ رفتاری دست و حسرت کاری

ناز مؤمن و کافر بر چه دستگاه آخر

سبحه ای و مسواکی، قشقه ای و زناری

بر جنون صلایی زن عقل را قفایی زن

داده ای ز نامردی سر به بند دستاری

شوخی شمیمش بین جنبش نسیمش بین

غنچه راست آهنگی سرو راست رفتاری

کاش کان بت کاشی درپذیردم غالب

بنده توام گویم گویدم ز ناز آری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

ای دل اسیران را برده یی به عیاری

سنبل تو پیچیده در کمند طراری

نکته تو را گویم گوش اگر به من داری

لذت گرفتاری معنی جگرخواری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه