گنجور

 
غالب دهلوی
 

خجل ز راستی خویش می توان کردن

ستم به جان کج اندیش می توان کردن

چو مزد سعی دهم مژده سکون خواهد

ز بوسه پا به درت ریش می توان کردن

دگر به پیش وی ای گل چه هدیه خواهی برد؟

مگر به کدیه کفی پیش می توان کردن

تو جمع باش که ما را درین پریشانی

شکایتی است که با خویش می توان کردن

سر از حجاب تعین اگر برون آید

چه جلوه ها که به هر کیش می توان کردن

به هر که نوبت ساغر نمی رسد ساقی

خراب گردش چشمیش می توان کردن

خرام ناز تو با صحن گلستان دارد

رعایتی که به درویش می توان کردن

اگر به قدر وفا می کنی جفا، حیف ست

به مرگ من که ازین بیش می توان کردن

کسی بجو که مر او را درین سفر غالب

گواه بی کسی خویش می توان کردن