گنجور

 
غالب دهلوی
 

شادم که بر انکار من شیخ و برهمن گشته جمع

کز اختلاف کفر و دین خود خاطر من گشته جمع

مقتول خویشان خودم جویید خونریز مرا

زینان که بر نعش منند از بهر شیون گشته جمع

در گریه تا رفتم ز خود اندوهم از سر تازه شد

بر هیئت دل لخت دل بازم به دامن گشته جمع

رقصم به ذوق روی او چون بینم اندر کوی او

هم رفته نفت و بوریا هم سنگ و آهن گشته جمع

ای آن که بر خاک درش تنهای بی جان دیده ای

بر گوشه بامش نگر جانهای بی تن گشته جمع

نازم ادای پرفنش کز کشتگان در مخزنش

کنجی ز مغفر گشته پر گنجی ز جوشن گشته جمع

خطش به تاراج دلم کار تبسم می کند

بر برق چشمک می زنم مورم به خرمن گشته جمع

ای عاشق بیچاره را در کوه و صحرا داده سر

فوجی ز خویشانش نگر در کوی و برزن گشته جمع

هی هی چه خوش باشد بدی آتش به پیش و مرغ و می

از بذله سنجان چند کس در یک نشیمن گشته جمع

صبح ست و گوناگون اثر غالب چه خسبی بی خبر

نیکان به مسجد رفته در رندان به گلشن گشته جمع