گنجور

 
غالب دهلوی
 

تا رغبت وطن نبود از سفر چه حظ؟

آن را که نیست خانه به شهر از خبر چه حظ؟

از ناله مست زمزمه ام همنشین برو

چون نیست مطلبی ز نوید اثر چه حظ؟

در هم فگنده ایم دل و دیده را ز رشک

چون جنگ با خودست ز فتح و ظفر چه حظ؟

دلهای مرده را به نشاط نفس چه کار؟

گلهای چیده را ز نسیم سحر چه حظ؟

تا فتنه در نظر ننهی از نظر چه سود؟

تا دشنه بر جگر نخوری از جگر چه حظ؟

زانسوی کاخ روزن دیوار بسته اند

بی دوست از مشاهده بام و در چه حظ؟

لرزد به جان دوست دل ساده ام ز مهر

بیچاره را ز غمزه تاب کمر چه حظ؟

چون پرده محافه به بالا نمی زند

از وی به داعیان سر رهگذر چه حظ؟

باید نبشت نکته غالب به آب زر

بی آنکه وجه می شود از سیم و زر چه حظ؟